تبليغاتX
برادران آزادی
 

برادران آزادی

روزنوشته ها ، اشعار ، مقالات و مطالب علمی

 
ارتباط با ما برنامه نویسی آموزش شبکه دانلود خانه
 
Liberty
IRAN
نویسندگان وبلاگ
 
پیوندهای وبلاگ
 
کتابخانه مجازی پارسی قفسه
پیونهای روزانه
 
پاکدست RSS
 
Rss-پاکدست
 
 
 
 
لطفا این تکه متن رو با بقیه مقایسه نکنید چون من یعنی محمود آزادی نوستم . پس ضعف زیاد داره .خداییش جونم درو مند این یه تیکه متن رو سر هم کردم . پس فرق رو ببینید .

آری می ترسم .
آری میترسم از شب و سیاهی .
اما سینه ام از نور لب ریز است .
مالا مال سینه ام پر از نور امید است . 
خداوندا پناهم ده که مرگ پیش روی ، نزدیک است . 
نمی ترسم . تورا دارم . پناهم ده . 
پناهم ده که دنیایم بی تو تاریک است .

 

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 2:53  

 جلاد پير
 

آندم كه جلاد پير

كودكان را طريق ذيح مي آموزد

و خوشپوش ترين مردمان تشييع كننده خورشيدند

وشب معني نور را در فانوسي

به بيقوله مي جويد

چه جاي عشق

چه جاي انسان

چه جاي ايمان

در آن هنگام كه باران بر فراز شهر مي باريد

و بوفي كور

ميان كوچه هاي شهر مي ناليد

و شبگردان از هراس گزمه ها

چو كرم در روزنها  لوليدند

صداي پا انسان شايد بزرگترين معصيت باشد

آري معصيت

تا حد چوبه اعدام

به ميخانه حتي نقب هم نتوان زد

كه جلادان شب بيدار

زخون ياران ما وضو كردند

نماز خواندند

و باز از نو نماز شب به پا كردند

و تا صبح جوي خون اين شهر را پوشاند

و اي كاش تا صليبي بود

تا بر فراز آفتابناكش خويشتن را مسخ مي كردم

دريغا ياران ما در تاريكخانه هاي مرگ ميميرند

اي كاش صليبي بود

تا با شرف همچون مسيح

بوسه گاه آخرين ديدار ما مي شد

دريغا در سياهي مردن

شرف از مرد مي دزد

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 0:36  

 اميد
 

 

تنت از آن كس ديگر باد

كه من از باده چشمان تو سيراب شدم

ديدم آن آتش افروخته را

ذره ذره چو شمع به برت آب شدم

 

تنت از آن كسي ديگر باد

من هنوز مي دانم

 كه مرا مي بيني

من هنوز مي بينم

كه مرا مي خواني ؟

به صدايي كه در اعماق بلند يك خواب

يا طنين گرمي كه ز افيون جاريست

يا شب گمشده اي كه تو را مي جويد

روز و شب نام تو را  زير لب مي گويد

تو مرا مي خواني

من هنوز مي شنوم آه هنوز مي بينم

كه تو در راهي و من ايستاده

دست تو مانده به دستاني گرم

شانه هاي من خسته ولي افتاده

كوره گرم خورشيد ورم كرده ز داغ

و درخت پيري كه دگر خشك شده در دل باغ

باز به اميد ديدار تو برجا مانده

باز به اميد ديدار تو آه

اين چنين خسته و تنها مانده

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 0:25  

 دريغ از پرواز
 

بسان غم كه مي بندد صدا را در گلوگاهي

كه مي آيد برون فريادها از آن

گرفته راه را بر من دژم آلوده دشمن بي رحم

مي گردم در اين راه از بي راه كه شايد باز جويم روزني از دوست

وليكن آه

دريغ از دوست

دريغ از همراه

پلنگ پوستين انداز ميشي بود در صف ياران

و با يك غرش دشمن خود را باخت

و نامردان ستبر بازو  به بيگاري براي بردن گاري ديوزگان تن دادند

دريغ از دوست

 دريغ از مرد

دريغ از انسان

بسان بيد مي لرزم نه از ترس جان بي ارزش

كه با يك حركت ديگر بخواهد رفت از دستم

براي مرگ كبوترهاي در بند مي ترسم

اميدشان نقشيست  بر آبي

خيال مردهاي فاتح و پيروز در خاطره هايشان خواهد مرد

و شايد روئيائيست در خوابي

و ديگر هيچ گاه پرواز را تكرار نخواهند كرد

دريغ از پرواز

دريغ از پرواز

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 5:47  

 چشمان ناپاك
 

با درد خفته ام

با مرگ زيسته ام

با زندگي گريسته ام

من در تشنج يك واژه گم شدم

من در سقوط ناگهاني يك لبخند فراموش شدم

تو توانايي بخشش داشتي

و آن چشمان معصومت براي من تمام حقيقت بود

بي آنكه بگويم مي دانستي خدا پرست نيستم

كه پرستش چشمانت حقيقت من بود

حقيقت من

اگر آغاز كرده بوديم ….

آه اگر آغاز كرده بوديم شايد پروازي به بلندي خورشيد داشتم

اما افسوس بالهاي من كوچك تر از آن بود كه تورا بپوشاند

و چشمان ناپاك تو را مي ديدند

تو ذره ذره آب مي شدي ز شرم

و بالهاي كوچك من توانايي استتار تنت را نداشت

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 5:23  

 شب کور - جنون ده - دلبستگی
 

شب كور و كوچه گرد

 در جاده هايي كه از هجم آدمي تهيست

با كوله بار گناهان هميشگي

دنبال آشيانه گمگشته خورشيد مي روم

 

با ما جنون زدگان

اميد وصل نيست

ما را فقط تشنج اين درد كارساز

مانند غريزه حيوان نيمه مست

بسوي جفت خيالي خويش مي كشد

 

در اوج دلبستگي به خاك

پرواز پرستو نفرين دهشتناك طبيعت است

كه قلب كوچك پرنده را

مي برد به سوي مرگ 

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 4:8  

 معرفی سایت
 
با سلام 
  عنوان سایت : قند پارسی
  زمینه فعالیت : ادبیات و هنر و بیان پارس و پارسی
  نویسنده       : مسعود عسلی
  قالب            : مسعود عسلی
  نحوه نمایش  : همراه با عکس و گرافیک 
  زبانها            : فارسی و انگلیسی
  آدرس صفحه  : http://persianpoetry.blogfa.com

باتشکر از جناب آقای مسعود عسلی فرزند ارجمند جناب آقای دکتر عسلی

در این بلاگ می توانید مطالبی در مورد فرهنگ و ادب فارسی و پیشینه ادبیات ایران و جهان بیابید . همچنین مطالبی در مورد هنر و هنر اصیل ایرانی و پیشینه آن بیابید .

شما در اکثر موارد با دو زبان فارسی و انگلیسی مقالات را خواهید یافت . 

   امیدوارم مطالب درج شده در این بلاگ شمارا یاری کند

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 2:16  

 سرگردان
 
تنم عصیان طبیعت را تن نمی زند

و روحم در مجارهای زمان سرگردان

به گردابی رسیده ام که هیچ راه نجاتی نیست

کدام قصه نویس مرا نوشت

             ( بدینگونه  خسته ـ دلتنگ ـ نا امید )

کدام قصه نویس مرا  می نوشت

 

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 21:52  

 همرنگ
 

نه با شما زيستم

نه با شما گريستم

چه حاجت به همرنگي

كه از شما نيستم

نمي دانم چه مي گویيد

نمي دانيد من كيستم

 

 

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 21:44  

 آیینه - هوس
 

با آيينه ها سخن از تكرار گفتن بيهوده است

با خسته ز شب از ستاره گفتن  چه ابلهانه است

من را به واقعيت تاريخ ها چه كار

من را به آمدن و رفتن ستاره ها دل خوش كرده اند

اما من از همه اين ترانه هاي سوخته

تنها به عشق لحظه پايان زنده مانده ام

حتي اگر زندگي در چشم من بزرگ  بود

ديدم به چشم خويش

در راه زندگي هر عشق خنجريست

 هر دوست گرگ بود

 

آن چشمهاي تو

اينك شراره بار شب كدامين كس است

آن چشمهاي پر اميد

كز خواب هاي رفته به باغ افسانه خبر ميدهد مرا

اينك كه در سقوط مشوش شبها قوطه ور شدم

اينك كه من براي زنده بودن

مهتاج يك جرقه ام

آن تن عريان معصومت

در خوابگاه خفته كدامين هوس است

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 3:45  

 منتظر ظهور
 

--------------------- واینم یکی از شاه گل های اشعار برادرم (نویسنده مطلب محمود آزادی ) شاعر احمد آزادی

من در خيال آنروزم كه اگر بيايي

واگر درهاي بزرگ را بشكني

و اگر قلبها را تسخير كني

و اگر خواب هاي هميشه تكراري مرا تفسر كني ……

 

من در خيال چشمان توام

و آن نگاه نافذ خندانت

و دستهاي بزرگت كه به اندازه درياست

و روح بزرگت كه مرا در خود تطهير خواهد كرد

 

من با خود مي انديشم آنروز كه بيايي

چه ترانه اي بر لب خواهي داشت

چه لباسي خواهي پوشيد و چگونه صدايم خواهي كرد

مرا به نام بخوان

به نام كوچكم تا بدانم مرا ميشناسي

اي هميشه در نزديكي من و اي غريب ترين آدم زمين

مرا بنام بخوان تا بدانم مي شناسيم

من نمي ترسم نه از خشم كوه هاي سر سپرده ات

نه از خروش ابر و بادهاي بي هراس تو

من نمي ترسم نه از فريادهاي وحشي دريا

نه از هلهله هاي ابرهاي بارانزده

من از اين مي ترسم كه تو بيايي و مرا به نام نخواني …….

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:36  

 آسمان بی ستاره
 

اگر آسمان شب پر از ستاره نيست

اگر براي زندگي فرصتي دوباره نيست

اگر عمر رفته را مجال آه و ياد نيست

شراب هست

شراب تلخ زندگي كه مست مي شوم از آن 00.

در ميان موجهاي بيشمار غم

در ميان آبشار عظيم تنهايي كه مي بارد به روي قلب هر انسان

به زير آسمان غبار آلوده ترديد

به دشت بي كران غربت هاي پي در پي

و هر جايي كه انسان مي شود آگاه از يك حقيقت پوشالي

به آنجايي كه ناگه عشق ، مي شود خنجر

و مي نوشد شراب خون سرخت را

به آنجايي كه انسان واژه گنگي ست كه در اسطوره هاي دور

بدنبال سر پوش گناه خويش مي گردد

به هر جايي كه مي شود آزاد فريادي كشيد بي هراس گزمه و زندان

به آنجايي كه آزادي، بهاي مرگ نمي خواهد

به هر شهري كه نامش را به نام عاشقترين مردمانش مي توان آموخت

به آنجايي كه كوچه هاي سردرگم ، تهي گاه عابران پوچ نمي باشند

به آن وادي كه مردان را به نرخ آهن والماس نمي سنجند

 آري اگر باشد چنين جايي

انسان هم خدا خواهد شد .

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:30  

 
 

نا باورانه

در قلب شكسته آسمان نشسته بود

خورشيد، بي اميد

انديشناك از هجوم ابرها

تسخير ناگهاني  آسمان،  بدست كلاغها

تشديد حركت فوارهاي شك

آبي فشانده براهي و اشك هم

از من گذشته است

نا باورانه

در عمق كوچه بن بست گمشده

تك كاج خشكيده و آماده سفر

در رفتن بزرگ در جاده هاي  مرگ

بي آنكه بداند هراس چيست ، بي آنكه بداند اميد چيست

مغلوب حركت پست زمانه است .

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:27  

 
 

جنون

تفسير جنون ساده است

هر كس در هر جا مي تواند ديوانه باشد

آري تفسير جنون ساده است

ما مانند طرح يك جام

در انعكاس رنگهاي زندگي گم مي شوبم

با اين خيال كه شايد زندگي همين باشد

ما مثل جادوي گم شده در لاي يك كتاب

محكوم مي شو يم

من مثل عروسكهاي كودكانه صد رنگ ساخته شدم

شكلم نشانه كسيست كه نطفه مرا كشيده است

فكر نشانه كسيت كه حلقوم مرا پر ز حرفهاي ابلهانه كرده است

اسم نشانه كسيت كه با تنفر كامل از زندگي

من را به نام غريب يك قوم جاهلي خوانده است

حرفم نشانه ايست از تشنج پي در پي فكر غبار آلوده ام

من رنگ باخته ام

من مثل يك حرف نوشته روي پارچه رنگ باخته ام زير نور

حتي صداي انفجار هم بيدارمان نكرد

در پشت كوچه  برادرهايمان ، همچون شبه

به شكار خواهران خويش مي روند

حتي انفجار هم بيدارمان نكرد

بعد از ما محكوم شديم به زندگي

محكوم شديم به ديدن شبانه روزي رهگذران بي صدا

عابران گنگ و بي شعور

مردمان چشم بسته بي درگ ، كه نامشان را بلند مي گويند

ودر انتهاي صف مي ايستند

بعد از آن روز تلخ ، كه تو پرواز را ترجيح دادي به زندگي

و من مرگ را ترجيح دادم به آدمي

ما فكر مان تسخير بود ( اين اشتباه محظ)

انسان هميشه شكسته مي شود

تسخير نه با كلام كه  به شمشير واقعيست

ما فكرمان تسخير بود اين اشتباه محظ

اكنون زمان حركتي دوباره است

اما چگونه در بندهاي زنگ زده از گشت روزگار

اين جاهلان خسته ز تبعيد را بيرون كشيم

                                                                آزاد كنيم

گيرم كه در تصرف قلبهايشان ( هر لحظه مرگ را پيوند داده ايم با زندگي )

گيرم كه آموختيم به اين كوتاه فكر پست

 

كه انسان حقيقتيست واقعي

و برادرها را به صيد ظالمان ترويج كرده ايم

آخر چه مي شود بجز تكرار بيهوده جنون

چاقو ، تير تركش ، چوبه دار ، اعدام ، تشنج ، جنون

با اين  همه دوباره انسان حريص مي شود

 آري گيرم كه اينان را آزاد كرده ايم

در فصل تازه اي كه شكفتن را نويد مي دهد

گيرم كه باورشان را تغيير داده ايم

اين مردم دروغ با خوشبختي پيكار مي كند

با نور

با شعور ، با هر چه در اين عالم دروغ ، يرنگ مانده است

با هر چه كه انسانيت را نشانه ايست پيكار مي كنند

اينان براي شكست آدمي حتي ، اژدهاي خفته را بيدار مي كنند

تا تخت و تاج را يك جا ز كف دهند

زنجير كژ فهمي انسان بنديست هميشگي

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:25  

 افسوس كه آفتاب
 

افسوس كه آفتاب

 

در پشت پنجره اطاق من

خرابه ايست  كه  هر شب مردگان

با جام هاي پي يا پي در آن زنده مي شوند

تا صبح باده مي گردانند ، نوش گويان

غرق خنده مي شوند

من شبهاي بسياريست

 كه در اين ميكده  رمز مستي گشوده ام

ن شبهاي بسياري ست كه چون مردگان

هم نوش و هم پياله هم كويشان بوده ام

با مردگاني كه از خاطرات خويش بيزارند

با مردگان دور از جهان پست آدمي

آنها كه در آئينه خيال شان هر خاطره اي را

به زباله دان فراموشي مي سپارند

هر شب صداي خنده و فرياد

اين كوچه هاي سرد بي احساس را تسخير مي كند

و غوغاي جام و شراب مانند انفجار

من را  ز خواب غفلت بيدار مي كند

با مردگان خانه ام من زندگاني ها  كه كرده ام

با سايه ها ، با رهگذران هميشه مست

كز فرط اشتياق مي ، از ابتداي را

فريا دمي كشند و ترانه هايي شبانه سر مي دهند

افسوس كه آفتاب تنها دشمن من است

كه حتي سر خوشي باده را هم زياد مي برد

افسوس كه آفتاب شب پرستان مست  را (مغلوب  مي كند )

و قلب ساده و معصومشان را

در پرتو صد رنگ خود مصلوب مي كند .

 من در كنار مردگان زنده بودن را تفهيم كرده ام

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:23  

 شرابدار
 

شراب درد مي نوشم در اين دنياي بيهوده

لباس مرگ مي پوشم كه شايد گردم آسوده

چه درد بي دوايي بود در دنيا يتان بودن

تابوت طلايي بود براي مرده اي پوسيده

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:21  

 گلایه
 

به سرم سنگ مزن

به دلم چنگ مزن

این بت سوخته را رنگ مزن

به چه می اندیشی

                    (( مرده ای با گریه برخیزد از گور ))

به چه می اندیشی

که کویر خشکی به دعای تو آباد شود

دست بردار از این مرد خراب

کین صفت بدکردار به جنون می کشدم

                                    باز به خون می کشدم

ز چه خشنود شوم آن زمانی که با دیده حیرت دیدم

مردی استخوان برادر را به دندان می برد

زچه خشنود شوم

آن زمانی که با دیده حیرت دیدم دختری فاحشه بر منبر شهر

            قصه از روضه رضوان می خواند

به چه دل باید بست ؟!

به چه دل باید بست ؟!

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:17  

 سیب زندگی
 
بر شاخ سار مرگ

آویخته سیب زندگی

این درخت سر بزیر پیر پست

آرزوی نوبت من را نهفته در میان سینه سنگینش

آه اما من نه می ترسم از این تکرار

نه می جنگم برای وصل ننگینش

 ( احمد آزادی - متولد ۱۳۵۹ - تهران )

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 21:18  

درباره وبلاگ
 
وبلاگ برادران آزادی
این وبلاگ با هدف برقراری ارتباط با دیگر پارسی زبانان و آزاد اندیشان جهان برای بدست آوردن مطالب ادبی و هنری دوستان پارسی زبان آماده گردیده است لذا خواهشمندیم برای بالابردن کیفیت و کمیت آثار ادبی در ادبیات پارسی هنگام بازدید نظرات , پیشنهادات و انتقادات سازنده خود را برای ما نگارش فرمایید .
در این تارنماهای مشترک شما می تواند مطالبی پیرامون روزنوشته های شخصی ، مطالب علمی و ادبی ، آموزش نرم افزارهای کاربردی و گرافیکی ،آموزش مهندسی نرم افزار و برنامه نویسی و برنامه سازی را مطالعه فرمایید
آرشیو مطالب
 
آرشیو موضوعی
 
پشتیبانی
 

طراحان قالب
 
 
   
 
محمود آزادی