به انسان مي گويم
به آنهايي كه مي رقصند
مي خندند
مي نوشند
به آنهايي كه سحرگاهان لباس رزم مي پوشند
به آنـهايي كه مي گويند آدمي تنهاست
و براي اثبات ادعاي پوچ خود بيهوده مي كوشند
من بارها ديده ام پرواز مرغان مهاجر را
كه از بيهوده ترين شهر انساني
به سوي سرزمين نور مي رفتند
من بارها ديده ام گلهاي صحرا را
در ميان دل سنگي كوه پير
باز روييدند
و با سرسختي
بهاران رخت سبز عشق پوشيدند
آري من بارها ديده ام چشمهاي خسته عابري كوچك
كز ميان دستهاي بزرگ آدمهاي بي مصرف
بدنبال سلامي ، پرسشي ، حرفي
و شايد طرح لبخندي …...
چه مي گويم چه مي گويم
من بارها خود را در تصوير گنگ درياچه هاي نور ديده ام
اما
چگونه من فروپاشيدم مثل طرح يك پازل
چگونه فريادم به فراموشي رسيد
ولي من اين را خوب مي دانم كه تكرار تنهايي
مرا در خويش فروبرده است
|
+| نوشته شده توسط محمود آزادی در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 6:22