تبليغاتX
برادران آزادی
 

برادران آزادی

روزنوشته ها ، اشعار ، مقالات و مطالب علمی

 
ارتباط با ما برنامه نویسی آموزش شبکه دانلود خانه
 
Liberty
IRAN
نویسندگان وبلاگ
 
پیوندهای وبلاگ
 
کتابخانه مجازی پارسی قفسه
پیونهای روزانه
 
پاکدست RSS
 
Rss-پاکدست
 
 
 خیر آقای احمدی نژاد ! معجزه می کند .
 
من که معمولا اخبارم رو از اینترنت میگیرم مصاحبه دیشب آقای احمدی نژاد رو از تابناک و اینجا خوندم .غالب حرفهای آقای احمدی نژاد هرچند در نگاه اول قانع کننده هستند ولی حرفهای آقای احمدی نژاد در مورد مترو من رو اصلا قانع نکرده . هرچند بقیه بخش ها هم نقد خاص خودش رو داره که اگر وقت کردم حتما می نویسم.

درست است که کلان شهری مثل تهران بودجه زیادی به خود اختصاص داده اما نکته اینجاست که مهاجرت برون شهری و درون شهری در تهران چندین برابر کلان شهرهای دیگه هست . تهران تنها بودجه خودش جوابگوش نیست . متاسفانه مسافرتهای روزانه از سایر شهرهای اطرف تهران به مرکز ، دلیلی شده که تهران هر روز گشنه و تشنه بودجه باشد .

این حرف صحیح است که بودجه تنظیم شده و دست رسی به درآمد هم معمولا پایینتر از پیشبینی بودجه هست ولی نکته مهم همین است که در حال حاظر و با موقعیت فعلی اگر همین بودجه ها تامین نشود بدون شک درآمدها باز هم کمتر از پیشبینی ها می شود چون کلان شهری مثل تهران غالب نیروی انسانی رو در خودش جا داده که معمولا مسافرتهای شهری چندین ساعته دارند و در اکثر موارد نیروی انسانی خودش رو باز هم از شهرهای هم جوار تامین می کنه . حالا بعد از عمری شهرداری برای تهران پیدا شده که با سرعت جت داره بودجه رو خرج میکنه و مشکلات رو حل میکنه !! (بلخره یکی پیدا شد که زیاد داره کار میکنه و بقیه رو شاکی کرده !). این حرفها دلیل نمیشه که بگیم آقای قالی باف بیشتر از بودجه داره خرج می کنه و بدون حساب . این هم که مترو ترن ندارد رو ما خیلی وقته که از زبان آقای قالیباف می شنویم . دسته کم دوسال که آقای احمدی نژاد امروز در موضع متهم قرار ندهند آقای قالیباف رو که چرا خطوط رو آماده کردید ولی اگه ما امروز هم سفارش بدیم ترن ها دوسال دیگه میاد . اما:

باید فکر به حال شهرستانها کرد و همراه با اون تعمین بودجه برای رسیدن به پیشبینی در آمد حاصله رو بالاتر برد .

خدمات آیتی و دولت الکترونیک نیمی از شرکتهای خدماتی و دفاتر فروش و پشتیبانی رو میتونه از مرکز خارج و به شهرستانها انتقال بده به شرط اینکه دولت همکاری کنه و بستر سایبری مناسبی در اختیار مراکز قرار بده که این مستلزم همکاری بخش خصوصی و بخش مخابراتی ایران برای ارائه پهنای باند مناسب دیتا هستش . در واقع با خرج نیمی از بودجه حمل و نقل شهری و اختصاص اون به خدمات سایبری مناسب مهاجرینی که برای تامین بازار سرمایه و مشتری به تهران مهاجرت می کنند تا بتونند خدمات خودشون رو بهتر ارائه بدهند در محل مبدا قابلیت فروش و بازرایابی مناسب رو خواهند داشت .

مخصوصا در کلان شهری با سطح آموزشی تهران که به جرعت میشه گفت حدود نیمی از مردم با خدمات سایبری آشنا هستن . نمونه اینگونه شرکتهای موفق و با در آمد های کلان هم در ایران در همین بستر نامناسب اما رقابتی زیاد داریم که نمونه بارز اون رو میشه شرکتهای فروش محصولات و فروشگاه ها نام برد و در آخر اینکه اصولا عدم وجود راهکار سیاسی باعث شده تا خدمات سایبری که موفقترین عصاره وجودی بازار سرمایه و خدمات مشتریان است تحت فشار شدید دولت برای عدم گسترش قرار گرفته که با این وجود پیشنهاد می کنم مراکز دیتا سنتر داخلی به وجود بیاد که همون شبکه MAN در دنیا هست که میتونه بدون محدودیت پهنای باند و محدودیت های سیاسی خدمات اداری و تجاری را دو چندان کنه و در صورت ارائه راهکار معقول و کوتاه کردن دست افراد سود جو قبل از پروژه قیمت انتقال دیتا رو به نصف و حتی کمتر کاهش داد تا با استقال مراکز خدماتی مواجه بشه .

بدون شک با رشد آیتی در کشور و با نظر به حرف وزیر ارتباطات قبل که می گفت میتونه برای هر ایرانی پنهای باند ۴ مگ رو تهیه کنه باید بگم که تنها راهکارهای غیر معقول سیاسیه که جلوی پیشرفت رو میگیره و حتی راهکارهای معقول سیاسی هم نه !

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 12:44  

 سرقت طلا به شیوه فیلم‏های هالیوودی در ازنا
 
امروز یه مطلب تو تابناک دیدم که درمورد یه سری آدم که برای دزدی مسلحانه ریختن تو یه جواهر فروشی تو ازنا ! با عنوان : سرقت طلا به شیوه فیلم‏های هالیوودی در ازنا

توی خبر شرح داده شده بود که چطور سارقان یکی از خیابونهای اصلی شهر رو بستن و توی یه شهر کوچیک که میشه گفت 90 درصد مردم همدیگه رو میشناسن دزدی کردن و پلیس بعد از اینکه آبها از آسیاب افتاده رسیدن ! حالا اینکه دزدی مسلحانه توی این شهر عجیب هستش به کنار ولی نکته مهمتر اینه که این دزدها این همه تجهیزات رو از کجا آوردن !؟!؟

کلاشینکف ، باتوم برقی ، جلیقه ضدگلوله  ، پوتین ، شلوار چریکی ، خودروی هیوندای سفید رنگ ، (احتمالا بیسیم و نارنجک و تانک هم داشتند و خبرگزاری نگفته)

از کلاشینکفش که فاکتور بگیریم که مثل نقل و نبات تو اون مناطق ریخته ، مابقی موارد جور کردنش فوق العاده عجیبه ! باتوم برقی و جلیقه ضد گلوله خریدش برای خود دولت هم سخته چه برسه به افراد عادی ، پوتین و شلوار چریکی هم توی این شهرهای کوچیک خرید کردنش ، اونم به تعداد 4 نفر خیلی جلب توجه میکنه اونم به خاطر اینکه اکثر مردم شهر همیدیگه رو میشناسن و اگه هم نشناسن بدون شک فروشنده به این موضوع شک میکنه . خودروی هیوندای سفید رنگ از همه عجیبتره . تا جایی که من یادمه اگه شما بتونید توی این شهرها تاکسی گیر بیارید شاه کار کردید چه برسه به هیوندا !!

البته بدون شک همه اینها به خاطر خلوت شدن شهر از نیروی امنیته هستش چون در اکثر موارد توی خیابونها حداقل 2-3 تا پلیس هست .

خوب دیگه شهر که شلوغ میشه قورباغه هم هفتیر میکشه . 

بیابید پرتغال فروش را ؟!؟

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 12:37  

 وقتی دشمنتان پرخاشگر می شود.
 
وقتی دشمنتون خیلی عصبایه و فریاد میزنه و خشونت به خرج میده دوتا حالت بیشتر نداره ! 

یا گند زدید و واقعا می خواد راهنماییتون کنه که در این حالت فقط داد میزنه و نمیزنه 
یا گند زدند و واقعا می خوان از سر راهشون کنارتون بزنن و موفق نمیشن . که آی داد مینزنه و آی میزنتتون .


البته اینا که گفتن واسه دشمن نادانه و نه دشمن دانا !

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 12:11  

 غوزه کاشتن با شیطان
 
روزی انسان و شیطان قرار میزارن که تو محصول کاشته امسال با هم شریک بشن . شیطان قرار میزاه بعد درو ، رو زمینی ها مال من و زیر زمین ها مال تو .

فصل درو فرا میرسه و شیطان که پنبه کاشته بود محصول پنبه رو میچینه و انسان میماند با یه مشت خس و خاشاک ! ۴ سال بعد انسان برای انتقام میگه این سری من رو زمینی ها رو درو میکنم و زیر زمین مال تو . غافل از اینکه محصول امسال چغندر بود !! بازم انسان موند و خس و خاشاک !

از اینجا مثل غوزه کاشتن با شیطان رو برای ما ساخت که با شیطان غوزه نکاریم

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 و ساعت 17:3  

 برادر کشی
 
دیروز مطلبی رو تو خبرگذاری ها خوندم مبنی بر قتل بیش از ۱۴۰ نفر و مجروح شدن ۷۰۰ نفر در عملیات انتحاری دیروز در بغداد .

باور کنید اینقدر که جوان ها رو پرپر شده تو خیابون میدیدم دلم نگرفت که از شنیدن این خبر دلم گرفت . بلخره این جونها راهشون رو خودشون انتخاب کرده بودند و می دونستند که ممکنه چنین اتفاقی براشون بیفته . هرکسی راهش رو خودش انتخاب میکنه .

وقتی میشنوم یک هموتن سپاهیم توی عملیات انتحاری کشته شده دلم میسوزه ولی نه اینقدر  که وقتی میشنوم ۱ آدم عادی و شاید رهگذر تو یه جای این کره خاکی توست عملیات انتحاری کشته شده ، دلم میگیره . بلخره هرچی باشه این آدمها راهشون رو انتخاب کردن و برای مبارزه خودشون رو آماده کردند .

نمی دونم این برادر کشی ها تا کی ادامه داره . ولی قصد کردم یه بخش به این موضوع اختصاص بدم . تا جایی که خبر بهم میرسه ثبت کنم . نمی دونم . شاید اشتباه فکر می کنم ولی اگه یه نگاه به عملیات های انتحاری عراق بندازیم ممکنه تعداد کشته هاشون از تعداد کشته های در جنگ این کشور با آمریکا بیشتر بشه . این برادرها دشمن نمی خوان ، وقتی جهل رو برای رفاقت انتخاب کردند .

به امید آزادی اندیشه ، رشد و بلوغ ذهنی آدمها

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 20:16  

 وقتی فارسی 1 صدای تابناک رو در آورد
 
مثل اینکه تازه اقایون و یا شاید خانومهای محترم از خواب بیدار شدن و دارن موضوع رو نقد می کنند . اونم اینجا . اما چرا با برخی مواضعشون موافقم ولی از اونجایی که دچار خود سانسوری شدید هستند من خودم نظرات شخصیم رو نوشتم . چیزی که از سر جواهری در قصر بر این اعتقاد بودم .

وقتی شبکه فارسی وان از ۷ ساله تا ۷۰ ساله رو پشت تلوزیون میخ کوب میکنه و اونم برای ساعتهای متمادی و با سریالهای مختلف معلومه که علاوه بر جذب مخاطب هدف دیگه ای هم هست اونم باز کردن پنجره ای جدید به سوی مخاطب ایرانیه . پنجره ای که متاسفانه این چند ساله از رسانه ما حذف شد .

این شبکه تازه تاسیس تونسته بخش عمده ای از جامعه رو به سمت خودش بکشونه ، جامعه ای با تفکرات متفاوت . حالا کنار هم میشنین و در مورد معشوقه صحبت می کنند ! زنهای بی عرضه رو نقد می کنند و با شخصیتهای داستانها همزاد پنداری می کنند . خوب چرا ؟

مشخصا این شکل جذب مخاطب به چند دلیل صورت گرفت .
۱-  اشتباه هات متوالی :
اشتباه هات متوالی رسانه ملی در ارائه مطلوب خدمات به اقشار جامعه با وجود داشتن بیشتر از ۸ کانال تلوزیونی سراسری ، ۱۰ کانال ماهوراه ای و چندین شبکه اینترنتی . اشتباهاتی که با حذف طنز نقاد از رسانه شروع شد و با شروع پخش سریالهای آبکی ادامه پیدا کرد و حذف برنامه های چالشی مزید بر علت شد و تیر خلاص رو پخش بیش از اندازه برنامه های سیاسی با یک تفکر خاص به رسانه ملی زد .

همگی باعث تغییر ذائقه ایرانی در انتخاب سریال ها و تفکراتشون شد . در این بین سریالهای کره ای بیشترین نقش رو بازی کردند . سریالهایی که گزینش شده بودند اما هیچگاه تفکر این که یکروز پای سریالهای گزینش نشده به جامعه باز بشه چه مشکلاتی به همراه خواهند داشت به ذهن مسئولان رسانه ملی کشیده نشده بود . سریالهای افسانه ای و کمو بیش با درون مایه اجتماعی و تظلم . سریالهای که دم از مبارزه میزد . آدمهاش پرواز می کردند ، عصاره ۸۰۰ گیاه می ساختن و عاشق میشدن اما در قرن های دور اما فراموش کرده بودند که همین آدمها در قرن حاظر متدهای دیگه ای دارند ارائه میدن .

۲- شناخت شبکه فارسی وان از جامعه ایرانی و فارسی زبان جهان :

 بدون شک این سریالها در کشورهای خارجی جذب مخاطب کمتری خواهند داشت . مخصوصا در بین مهاجران کشور خودمون . اما این که چرا در کشورهای فارسی زبان منطقه موفق خواهند بود ؛ 
 تمام ماجرا بر می گرده به تاریخ کشور و واکنشهای ایجاد شده در جوامع فارسی زبان موجود و مخصوصا ایران .  اون چیزی نیست جز انکار واقعیت های موجود در جوامعی مثل ایران .

وقایع تلخی که همگی با اون آشنا هستند و شاید می خواهند آشنا بشن . ترس از چند همسری ، ارتباط با معشوقه و ... که شناخت اون از جوامع امروزی ما حذف شده . ترسی که در بین جوامعی با تفکراتی مثل ایران وجود داره . جامعه ای که چند همسری رو نمی پذیره . هرچند کاملا قانونی باشه و در برخی مواقع به اون پیشنهاد بشه . زنانی که از باز شدن پای زنهای دیگه تو زندگی شوهرهاشون می ترسند و می دونند راهکاری برای مقابله با اون ندارند . مردهای که از خیانت همیشه ترس و وحشت عجیبی دارند و حتی از جدا شدن میترسند .  خوب شاید دنبال راهکار می گردند و یا حتی دوست دارند بدوند چنین خانواده ای چجوری هستش ، چه مشکلاتی داره و چطوری میشه باهاش مقابله کرد !!

۳ - تنوع در انتخاب مخاطب .

تنوع در انتخاب برنامه های که شاید هرچند آبکی باشند اما در شرایطی که رسانه ملی بیننده خودش رو فراموش کرده وقتی کانالی یک طنز با درون مایه اجتماعی -هرچند به جامعه ما هم ربطی نداشته باشه- پخش می کنه ، وقتی سریاهای منتخب سال رو انتخاب میکنه وقتی پای عشق بدون مرز رو به پای برنامه هاش باز میکنه نتیجه ای نداره جز جذب مخاطبی که رسانه ملی اون رو از دست داده .

۴- فشارهای اجتماعی و مشکلات اقتصادی :

بدون شک کمتر ایرانی رو میشه پیدا کرد که شکست عشقی نخورده باشه ! خوب میگید چه ربطی داره فارسی ۱ ! خیلی راحته . ما ایرانی ها هر موقع بحث این مسائل پیش میاد و از تجربیات تلخ همدیگه حرف میزنیم کسی نیست که حس همزاد پنداری با طرف مقابل نداشته باشه و با تجربه تر ها نگن که مهم نیست بلخره یکی پیدا میشه که مناسبت باشه و خود عشق واقعی با لگد در خونت رو بکوبه ! خوب حالا یکی پیدا شده هی داره از عشق و عاشقی میگه . اونم از جنس کوچه خیابونی (منظورم بین مردم عادیه نه اونهایی که رسانه نشیون میداد ).

همکارت رو دوست داری ، اه اینم همینطوریه ؛ اوه اوه اینم که خانوادش دارن باهاش مخالفت می کنن ؛ اه این دختره چقدر شبیه منه ؛  آخ آخ عین همون روزای من داره خول بازی در میاره .

اینا میتونه بخشی از حرفهایی باشه که هرکودوم از ماها تو سریالهای اینجوری میتونیم بگم . مشکلاتی که به خاطر مخالفت خانواده با یک رابطه ایجاد شده باشه ، از سر بی پولی دارید فشار تحمل می کنید . به خاطر مشکلات اقتصادی مجبور شدید موعد ازدواجتون رو بندازید عقب ، با یه نفر اصلا به تفاهم نرسیدید با اینکه خیلی به هم علاقه داشتید . کسی که دوست داشتید رو موفق نشدید بهش برسید. مادرتون نگرانه که بچش می خواد ازدواج کنه . پدرتون نگران اینده شماست ! سر مهریه و خونه و ماشین و ... دعواتونه . تو کارتون کسی داره زیر آب میزنه ؟ شریکتون دورتون زده ؟ دارید ورشکست میشید ! دشمن قدیمیتون داره براتون میزنه !؟

خوب این بخشی از مشترکات همه ما آدمهاست . چه تو ایران . چه اونسر دنیا . اما مهمترین مسئله چگونگی همزاد پنداری ماها با آدمهای داخل سریال . چیزی که واقعا میتونه باعث ایجاد مشکل اساسی در جامعه بشه . ای فلان فلان شده ! دیدی این همون حرفیه که دیروز زد ها . فردا میرم عین همین حالش رو میگیرم . اه دیدی اینم همون مشکل رو باهاش داشت پس ایرادی نداره منم سخت نمی گیرم . اه این چرا اینجوری کرد نکنه همین بلا سر منم بیاد ! آخ دیدی عشقش از دنیا رفت ، اگه عشق من بمیره چی !!!!

اینهاهم دقیقا جوابهای مشترکیه که فیلم ها همراه خودشون دارند و متناسب با قوانین یک جامعه خاص و دیدگاه های افراد همون جوامع طرح و پاسخ داده میشن و اینه که میتونه برای هر جامعه ای خطرناک باشه . سوالها دقیقا یکی هستش ولی جوابها برای جوامع مختلف متفاوته .

خانوم الف از آقای ب خوشش اومده و نمی دونه چطوری ابراز احساسات کنه :

جواب در فیلم : متناسب با دیدگاه مذهبی و قانونی اون جامعه که چه نوع نگرشی به سوال مطرح شده دارند جواب انتخاب میشه . در ایران هنوز راهکار جامعی برای این مشکل پیدا نشده و هرکسی فیلم خودش رو میسازه ولی سعی می کنه کاری کنه که نهایتا پسره رو به سمت دختره جذب کنه تا خواستگاری و از این حرفها صورت بگیره و اونم از جانب آقا پسر محترم . در کشور مثل هند مشابه ایران عمل میشه ولی با ناز و اشوه بیشتر و البته تا حدود خاص خودش که ایجاد علاقه رو دو طرفه کنه و مطابق عرف هندوستان خانواده عروس به خواستگاری میرن و ... . اروپا و نگرش های اروپایی ؛ دختره خودش رو به پسره نزدیک می کنه اگه بخوان سر و ته فیلم رو به هم بیارن که تا شب نشده دختره بلایی سر پسره میاره که آخر شب معمولا به خونه یکی از طرفین دعوت بشن ! البته برای شب نشینی ! فکرای بد نکنید . هرچند معمولا فیلم هاشون دختر و پسره هم زمان عاشق میشن و یه ۶-۷ سالی با هم زندگی می کنن و بعد از دو سه تا بچه تازه تصمیم به ازدواج می گیرن ولی یه بخشیش به خاطر موضوع طلاق توی این جوامع بر میگرده که تو مثال بعدی میگم .

خانوم الف با شوهرش مشکل پیدا کرده و همسرش از خونه بیرون زده و خانواده رو به حال خودش رها کرده .
جواب در فیلم :  در این مواقع اگه فیلم ایرانی باشه بدون شک کارگردان دنبال راهکاری می گرده تا با میانجیگری ارتباط دو نفر رو دوباره به هم نزدیک کنه و یا بعد از مشکلات خاص خودش از هم جدا بشن و طلاق بگیرند . اما این جواب در یک کشور دیگه ممکنه کاملا متفاوت باشه . ممکنه در کشوری مثل هندوستان باشه و طلاق اساسا برای یک هندی کاملا منفور باشه  و زن خودش رو کلف به ادامه زندگی از لحاظ عرفی بدونه و دقیقا همون مرد هم مورد باز خواست در فیلم باشه ممکنه در اروپا باشه و زن و شوهر خیلی راحت از هم جدا بشن و کارگردان سعی چندانی برای دوباره به هم رسوندن این دو نفر نکنه و مخصوصا اگه رابطه قبل از ازدواجشون باشه . ممکنه درکشور دیگه ای با اعتقادات مذهبی مسیحی باشه که اساسا طلاق وجود خارجی نداره و باید از هم جدا بشن و همدیگر رو ترک کنند ولی هنوز همسر هم هستند و به قولی هرکس میره سی خودش .

خوب حالا فکر کنید که شما دارید یه فیلم هندی می بینید . تو مورد اول تا حدودی راه داره یه خانوم ایرانی یه خورده آب و روغنش رو زیاد کنه ولی بازم نه در حد یه فیلم هندی ! گیریم مستقیم هم بره بگه " من دوست دارم " و ... ولی تازه مشکلات از همین جا شروع میشه . اون چیزی نیست جز در مرحله اول جامعه و ارتباط دختر و پسر به صورت کل قبل از ازدواج و مشکل اساسی تر خانواده ها . کافیه تا خانواده ها یه خورده به هم نیان و یا اینکه یه مشکل کوچیک این وسط باشه که همه کارا رو خراب کنه و خوب همه چیز تموم شد . فیلم هندی همه چیز رو ریخت به هم و کاسه و کوزتون رو ریخت به هم و راهکاری هم بهتون نداد . احتمالا اگه خانوادتون هم به فیلم هندی علاقه نداشته باشن که مشکلاتتون ۱۰۰ برابر میشه ! اروپایی هم که بی خیال اصلا لازم نیست توضیح داد .

دومین مثال هم که معلومه . اگه هندی برخورد بشه خوب چون از طرف جامعه فشاری به مرد وارد نمیشه بدون شک دخل خانوم خونه اومده و تا آخر عمرش باید بد بخت باشه . تو روش کشورهای اروپایی و با دیدگاه مسیحی هم که بی خیال شید . این راهکارها معمولا سرتون رو به باد میده . اگه زیر یه خلوار سنگ له نشید و جون سالم به در ببرید کافیه آتو دست یکی بیفته و ...

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 19:7  

 آزادی اندیشه با لنگه کفشم میشه !
 
این کفش پرت کردنم* شده درد سری ها .

چند روز پیش آزادی اندیشه با کفشتو یه روزنامه خاکستری متمایل به سیاه به نقل قول از یه روزنامه زرد متمایل به قهوه ای مطلبی خودم که تو یه جاش ؛یه نگوی ؛ از طرف نگو های دیگه ؛ با پرتاب لنگه محترم کفش مواجه شده بود و البته انگاری از این سوء قصد و ترور نا فرجام جان سالم به در برده بود .اما در این میان  برخی؛ این حرکت انتحاری (لنگ کفش دوم رو با انتحار لنگ اول عملا از جفت مبارکشون محروم کرده بودند ) رو مورد تشویق و برخی دیگه هم مورد انتقاد قرار داده بودند با این جمله  که :  آزادی اندیشه ، با لنگ کفش نمیشه

اخیرا هم که یک روزی نامه زرد متمایل به قهوه ای تو یه عکس با افتخار نشون داده بود که انگاری واسه یه سری آدمهای -با نگرش مجهول - دیگه آزادی اندیشه با لنگ کفش هم میشه . البته لنگه کفش که چه عرض کنم ؛ بلکم پاره آجر.

حالا ما که نفهمیدیم بلخره آزادی اندیشه برای این گروه خاص با لنگه کفش میشه یا نمیشه . !


عملیات انتحاری پرتاب کفش اولین بار توسط یک خبرنگار عراقی انجام گرفت که لنگ کفش مبارک خود رو به سمت رئیس جمهور کشور ایالات متحده (جرج بوش) پرتاب نمودند . این عملیات انتحاری هم ناموفق بود . از اون به بعد خبرنگارها معمولا یک جفت کفش اضافه به عنوان سلاح عملیات انتحاری همراه دارند .

کاریکاتور بریده روزنامه و خبر جنجالی سوسک روزنامه ایران است .

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 20:57  

 طعم دیگری از دموکراسی !!
 
آب روی ریخت ، سری شکست 
تغاری (طغاری) شکست و سری بریده شد .

تاریخ بنویس که نگویند ؛ کور بودند و دندشان نرم

موش تو سوراخ نمی رفت جارو به دمش می بست .
(یارو رو تو ده راه نمی دادند سراغ کد خدا رو می گرفت )

بعد از پاکستان و تلاش مردم پاکستان برای بازگرداندن حقشان -قبل و بعد از قتل خانوم بوتو - این بار نوبت افغانها بود که بگویند جمع کنید کاسه و کمچه را با این همه تاریخ و ایران کهن را بر سر دنیا کوبیدن .
در جهان سوم هم آخرید  .

یکی نیست بگه ما که دودوتامون چهارتا نمیشه چه به پیشدستی سیاسی !

برادر افغان ،
خوش مزه بود . نوش جانتان . تاوان انگشت بریده را اینگونه باید داد . با تمام تلاش های کشورهای غربی برای ایجاد دولت اعتلافی نه محکم افغان ها جوابی بود مبنا بر اینکه تازه رسیدیم اما تازه نفسیم . تا دموکراسی زندست راه دومی در کار نیست .

کاوه اي پيدا نخواهد شد اميد ، کاش اسکندري پيدا شود

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 و ساعت 18:27  

 سوءظن‌ در جوامع - نقل از وبلاگ هیئت منتظران ظهور (عج)
 
میان این درگیری سیاسی و برخورد های غلط و توهینهای بدون استدلال و مدرک از سوی هر دو گروه سیاسی کشور و متاسفانه تبدیل این فرهنگ غلط به بخشی از  فرهنگ جامعه ؛ کم گیر میاد که مطالب میانه رو رو از طرفین دید . مخصوصا در جناح اصولگرا که انگاری دلشان نمی خواهد بی جواب بمانند و به هر وسیله ای جوابی جور می کنند اما این مطلب فارق از ابعاد سیاسی برای جامعه مسلمان و غیر مسلمان میتونه راهکاری باشه تا بیش از این دچار سردرگمی اجتماعی نشیم هرچند در برخی جزئیات با مطلب مشکل دارم ولی لازم دیدم بدون دستبرد در تفکر نویسنده وبلاگ ، مطلب رو کامل درج کنم :



امام علی (ع) :  مَن‌ْ وَضَع‌َ نَفْسَه‌ُ مَواضِع‌َ التُّهَمَة‌ِ فَلا يَلوُمَن‌َّ مَن‌ْ اَساءَ بِه‌ِ الظَّن‌َّ.

(نهج‌البلاغه‌ ـحكمت‌159)

 كسي‌ كه‌ خود را در معرض‌ و در موارد تهمت‌ قرار دهد، نبايد كساني‌ راكه‌ به‌ او سوءظن‌ پيدا مي‌كنند، سرزنش‌ كند.

 

در جامعه‌ اسلامي‌، رابطة‌ بين‌ اعضاي‌ جامعه‌ بر خوش‌بيني‌ نسبت‌ به‌ يكديگرو عدم‌ سوءظن‌ استوار است‌. گرچه‌ حكومت‌ و دستگاههاي‌ مسوول‌ آن‌، درموارد خاصي‌ كه‌ نظم‌ و امنيت‌ جامعه‌ بدان‌ بستگي‌ دارد در حدود شرع‌ و قانون‌،براي‌ پرس‌وجو از افرادي‌ كه‌ مظنون‌ هستند مجاز مي‌باشند، ولي‌ در بين‌ افرادجامعه‌ تجسّس‌، بدگماني‌ و بدبيني‌ نسبت‌ به‌ هم‌ به‌ هيچوجه‌ جايز نيست‌. روايات‌زيادي‌ بر اين‌ مطلب‌ تاكيد دارند كه‌: «كارهاي‌ برادر مومن‌ خود را بايد حمل‌ برصحّت‌ كني‌ و به‌ هيچ‌ روي‌ به‌ گمانه‌زني‌ ناروا نپردازي‌.» اصل‌ِ اعتماد متقابل‌ وحمل‌ بر صحّت‌ كارهاي‌ مومن‌ تا جايي‌ كه‌ ممكن‌ است‌، حتي‌ در مواردي‌ كه‌ظواهر امر، زمينه‌هاي‌ بدگماني‌ را فراهم‌ سازد، يك‌ اصل‌ مهم‌ در روابط‌اجتماعي‌ است‌.

در كنار اين‌ اصل‌، اصل‌ِ ديگري‌ هم‌ مطرح‌ است‌ و آن‌، «اجتناب‌ و پرهيز ازقرارگرفتن‌ در موضع‌ تهمت‌» است‌. واقع‌بيني‌ اسلام‌ و رهبران‌ الهي‌، موجب‌شده‌ كه‌ به‌ اين‌ اصل‌ توجه‌ داشته‌ باشند و در عين‌ حالي‌ كه‌ اعضاي‌ جامعه‌ را ازبدگماني‌ و سوءظن‌ پرهيز دهند، از طرف‌ ديگر توصيه‌ كنند كه‌ رفتارِ اعضاي‌جامعه‌ بگونه‌اي‌ باشد كه‌ زمينة‌ سوءظن‌ را از بين‌ ببرد. درست‌ است‌ كه‌ ديگران‌نبايد به‌ رفتار شما بدگمان‌ شوند و شما را مورد تهمت‌ قرار دهند، ولي‌ شما هم‌وظيفه‌ داريد كه‌ براي‌ كمك‌ به‌ حفظ‌ سلامت‌ معنوي‌ جامعه‌ از كارهايي‌ كه‌ زمينة‌بدبيني‌ و بدگماني‌ ديگران‌ را فراهم‌ مي‌سازد، خودداري‌ كنيد.

واقعيت‌ جامعة‌ بشري‌ اينگونه‌ است‌ كه‌ اگر كسي‌ در رفتار خود، به‌ملاحظات‌ جانبي‌ توجه‌ نداشته‌ باشد و بدون‌ رعايت‌ و ملاحظة‌ برداشت‌هاي‌عرفي‌ ـ كه‌ معمولاً از رفتار انسان‌ها منتزع‌ مي‌شود ـ رفتار كند، خودبخودزمينة‌ بدبيني‌ و گمانه‌زني‌هاي‌ ديگران‌ را فراهم‌ مي‌كند و در اينصورت‌، قبل‌ ازهر چيز خود شخص‌ سزاوار سرزنش‌ است‌! آري‌! حفظ‌ حرمت‌ و احترام‌ِ هرفردي‌ در جامعة‌ اسلامي‌، براي‌ ديگران‌ يك‌ وظيفة‌ مهم‌ اخلاقي‌ است‌، ولي‌ اين‌وظيفه‌ قبل‌ از ديگران‌ برعهدة‌ هر كسي‌ است‌ كه‌ از رفتار و گفتاري‌ كه‌ به‌ حرمت‌و احترام‌ِ خود خدشه‌اي‌ وارد مي‌سازد، اجتناب‌ كند و واقعيات‌ِ جامعه‌ وبرداشت‌هاي‌ ديگران‌ از رفتار و گفتار خود را مورد توجه‌ و ملاحظه‌ قرار دهد.

پس‌ براي‌ حفظ‌ سلامت‌ اخلاقي‌ جامعه‌، علاوه‌ بر اينكه‌ بايد رفتاري‌ داشته‌باشيم‌ كه‌ درواقع‌، شايسته‌ و درست‌ باشد، بايد مراقب‌ باشيم‌ كه‌ مبادا زمينه‌بدگماني‌ ديگران‌ نسبت‌ به‌ خودمان‌ را فراهم‌ كنيم‌ و پس‌ از اينكه‌ ديگران‌ نسبت‌به‌ ما، گمان‌ِ بد بردند و ما را به‌ اموري‌ كه‌ هيچگاه‌ در پي‌ آن‌ نبوده‌ايم‌ متّهم‌ساختند، از آنان‌ گلايه‌ كنيم‌ كه‌ چرا چنين‌ كردند! بله‌، اين‌ وظيفة‌ ديگران‌ است‌كه‌ از بدبيني‌ و سوءظن‌ بپرهيزند، ولي‌ اين‌ هم‌ وظيفة‌ ما است‌ كه‌ در رفت‌ وآمدها، نشست‌ و برخاست‌ها، اظهارنظرها، نگاه‌ها، رفتارها، معاشرت‌ها، و...خود را در معرض‌ اتهام‌ قرار ندهيم‌ و از عملي‌ كه‌ موجب‌ بدبيني‌ ديگران‌مي‌شود، بپرهيزيم‌. نگوئيم‌ كه‌ «ما براي‌ نظر ديگران‌ كار نمي‌كنيم‌ و داوري‌ديگران‌ براي‌ ما مهم‌ نيست‌»، زيرا اين‌ بي‌توجهي‌ و بي‌اعتنايي‌ فضاي‌ سالم‌جامعه‌ را آلوده‌ مي‌سازد و بازتاب‌ِ منفي‌ِ آن‌ فقط‌ متوجه‌ ما نمي‌شود. هر كسي‌براي‌ پيشگيري‌ از وقوع‌ جوّ بدبيني‌ و بدگماني‌ در جامعه‌، اين‌ وظيفه‌ را بايدبراي‌ خود لازم‌ بداند.

امام‌ اميرالمومنين‌(ع) ما را به‌ همين‌ وظيفه‌ متوجه‌ مي‌كند و سرزنش‌ كساني‌را كه‌ به‌ ما بدگمان‌ مي‌شوند، در صورتي‌ كه‌ ما خود را در معرض‌ تهمت‌ قرارداده‌ باشيم‌ سزاوار نمي‌دانند و البته‌ در اين‌ كلام‌ نمي‌خواهند بدگماني‌ ديگران‌را جايز بشمرند و آنان‌ را بي‌گناه‌ تلقي‌ كنند، بلكه‌ بر مسووليت‌ هر كسي‌ براي‌پيشگيري‌ از جوّ بدگماني‌ در جامعه‌ تاكيد مي‌كنند. ما و هر كسي‌ دو وظيفه‌ راتواماً در اين‌ زمينه‌ برعهده‌ داريم‌: يكي‌ اينكه‌ خود را در معرض‌ تهمت‌ قرارندهيم‌ و از كارهايي‌ كه‌ بطور طبيعي‌ و عرفي‌ موجب‌ بدگماني‌ ديگران‌ مي‌شودبپرهيزيم‌. ديگر اينكه‌ در مورد رفتار ديگران‌، از سوءظن‌ و بدبيني‌ اجتناب‌كنيم‌. زيرا برخي‌ بدگماني‌ها گناه‌ و معصيت‌ است‌. چنين‌ مراقبتي‌ در جامعه‌،موجب‌ پيشگيري‌ از مفاسد و زشتي‌هاي‌ فراواني‌ خواهد شد و ما را گامي‌ به‌ راه‌امام‌ علي‌(ع) نزديك‌تر خواهد ساخت‌. ان‌شاءاللّه‌.

منبع : هیئت منتظران ظهور (عج)

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 18:1  

 من زودتر از بین میریم یا پارازیتا !
 
بودن یا نبودن مسئله این نیست ! فارسی One ، فارسی Tow ، فارسی سه . فارسی دسته به دسته یکجا نشسته ! فارسی ببخشید چرا نشستی !، فارسی باید پاشی برقصی !

if (2*2=10)  then
{
 Select * from !?!?
end if

application.terminate !!!;


|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 20:36  

 گوگل ف که میزنی میره ... !!!
 
ای بابا این گوگلم آبرو برامون نذاشته ! 

یه بار میاد میگه ایرانی ها بیشترین جستجو رو در مورد کلمات و جملات مشتق از - پور*نو - دارند حالا هم که تا ف میزنیم میره کجا !!!

من که آبرو برام نمونده . چند وقت پیش پشت سیستم داداش ، خواستم واسه خواهر زادم فیلم آموزشی سرچ کنم تا جمله رو تایپ کردم آب شدم .! اول فکر کردم داداش اینا رو سرچ کرده !؟!؟ . رفتم لیست کوکیاش رو حذف کردم دیدم نخیر . یادم افتاد جستجوی سریع* گوگله .

البته جدیدا "ک" که میزنیم کروبی و کلمه و کیهان رو هم میاره و این خودش جای بسی امیدواریه ...

این حوادث اخیر هرچی نداشت این یه خوبی رو داشت که یه سری کلمات از لیست جستجوی سریع* گوگل حذف شد .

من که میگم یه تومار تهیه کنیم بدیم مجلس تا این ماجراها رو یه 3-4 سالی داغ نگه دارند بلکم مقامم اولی رو بدیم یه کشور دیگه !


* این سرویس گوگل بر اساس آخرین کلمات پر جستجو و بسته به حروفی که شما دارید تایپ می کنید یک لیست تهیه می کنه تا شما احتیاج به تایپ کردن نداشته باشید . اما انگاری باید یه درخواست بدیم حذفش کنن !!
|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت 20:0  

 روزنامه ای قهوه ای نشده !!
 
نمی دونم چرا وقتی یه خبرگذاری میانه رو هم پیدا میشه همه خراب میشن سرش تا آخر از خاکستری به زرد که ؛ چه عرض کنم به قهوه ای تبدیلش کنن .

نمونش همین تابناک  !!

اینوری مینویسه ؛ اونوریا فحشش میدن . اونوری مینویسه ؛ اینوریا فحشش میدن . این چه علاقه ای هستش که ما ایرانیها به قهوه ای و قهوه ای کردن و قهوه ای خوندن داریم ! نمی دونم . تازه قلقش دستم اومده که چه جوری خبرهای زرد رو پنهان میکنه و مثلا خاکستری میمونه !! باور ندارید !! یه تیتر میزنه ، بعد هرچی نظر که باب میلشه چاپ میکنه . حالا بقیش بماند ... . لو نمیدم لوس نشه .

من که نفهمیدن چرا ما ایرانیها اگه گربه همسایه میلنگه هم ربطش میدیم به سیاست . البته جدیدا اینجوری نیست ها . خیلی بهتر شده . مردم کمتر مسائل شخصی و خانوادگی افراد رو به سیاست ربط میدن و این خیلی خوبه . بیشتر شده بازی دست روزنامه های زرد .

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت 23:17  

 !!!! موسوی جومونگ ایران زمین !!!!
 
مقاله سیاسی نیست . همینجا گفته باشم موضوعش طنز بید .

طنز و جایگاه طنز در ادبیات و تاریخ کشور ما به حدی گسترده است که نبود زبان شیرین طنز زبانی جز زبان آتش به ارمغان نخواهد آورد.

طنز که با قالبی انتقادی و با بیانی شیرین و اما تلخ به بررسی مشکلات جامعه می پردازد به شیوا شدن روابط انسانی و اجتماعی می پردازد تا خشونت و درگیری جایگزین آن نگردد . طنز از دیدگاه من مناسبترین بستر گسترش دمکراسی نرم و منتقد در جامعه است . این قالب ادبی جایگاه خود را در جامعه می گسترد تا هرچه بیشتر انتقادات را از زبان خشک فریاد به نرمی لبخند نزدیک کند .

جایگاه طنزپردازی موفق در جامعه تا حدی تاثیر گذار است که علاوه بر خنده ای که بر لب مخاطب می آورد و عمری دوباره می بخشد می تواند مشکلات کلان جامعه را به شیوایی هرچه تمام تر نقد کند ؛ هرچند به مزاج نقد شونده خوش نیاید .

خوب تا ایجاش رو ادبی گفتم از اینجا به بعدش رو با زبان خودمونی تر . طنز با ایجاد حس نزدیکی ارتباطات اجتماعی تا حد ممکنه جامعه رو به یک جامعه نقاد و شاد تبدیل می کنه . این شادی از سرخوردگی اجتماعی به شکل غیر قابل همتایی جلوگیری می کنه . غالبا انسان شاد یک انسان راضی از شرایط اما در تلاش برای بهتر کردن اوضاع است تا یک ناراضی و پرخواشگر .

برای درک بهتر زبان طنز فارغ از روابط عادی مردم که معمولا در قالب جک یا همون طیفه ها و ...  قابل مشاهده هستش ؛ کاریکاتور ، کتاب ها داستانی و شعر ، تئاتر و فیلم های کمدی جایگاه دیگری در این عرصه دارند .

برگردیم به چندین سال پیش به سریال نطقه چین بود یا پاورچین دقیقا یادم نیست ولی هیچ وقت یادم نمیره وقتی مهران مدیری تو یکی از قسمت ها گیر داده بود به بنزین و گرون شدن 20 تومانی بنزین صدای رئیس جمهور وقت (آقای خاتمی) بلند شده که اتفاقی نیفتاده ! و با عصبانیت داد میزد که اتفاقی نیفتاده که همه چیز رو نسبت می دید به قیمت نفت و بنزین ! حالا یه آقایی هم اومده یه برنامه ساخته که از اول تا آخر مملکت رو وصل کرده به بنزین . (نقل به مضمون ) . این بماند که من چقدر کیف کردم که بلخره صداشون دراومد و واقعا حرف دل منم بود هر چند سن و سال زیادی نداشتم .

آخه اون موقع اینجوری نبود که به صورت پراکنده تر ، تورم وارد اقتصاد بشه . یک دفعه قیمت بنزین میرفت بالا کل مملکت هرجور دلشون می خواست می کشیدن رو قیمت کالا و خدمات ! بعد اون سال کم کم شروع کردن به پراکنده کردن نرخ تورم در صنعت و نگذاشتن یک دفعه همه قیمت ها بالا بره و کسی تخلف می کرد باهاش برخورد می کردد . هرچند بالا می رفت ولی اینجوری نبود دیگه که شب بخوابی صبح پاشی ببینی همه چیز ، شوخی نمی کنم ها همه چیز یکهو بره بالا . آخه بابا نرخ نون رو که دولت تعیین می کرد هم می رفت بالا . دلم می خواست نونوا رو خفه کنم . ! (خواستم بگم نون می خریدم اون موقع ) . 

خوب این تاثیر یه طنز موفق و درست حسابیه . البته این یه نمونش بود . العان هر چند سال یک بار با اینکه نرخ بنزین معمولا سالانه زیاد میشه کرایه تاکسی بالا میره . (غیر از این یکی دو ساله اخیر اونم بابت حذف یارانه ها و ... )

متاسفانه این چند ساله نقش طنز تو جامعه خیلی کم شده . یادم نمیره که یه موقع انقدر زیاد بودن که کل رسانه رو به خودشون مشغول کرده بودند . تو یه دوره که دقیقا پنج کانال سیمای دولتی کالا از این سریالهای نود قسمتی داشتند . نمی دونستند چه جوری پخش کنن با هم تداخل پیدا نکنند . اونم چه سریالهایی . از آقای مدیری ، غفوریان ، کاردان ، عطاران گرفته تا طنز پردازهای دیگه . اما العان به جرعت می تونم بگم کلا شاید در سال یک یا دو سریال و جون دار طنز پخش بشه اونم نه در حد اون سریالها و نه حتی با زمان اونها . گفتم طنز . نگفتم مسخره بازی . !  به قول آقای مدیری این 90 قسمتهایی که 60 تا بازیگر میزارن توش شبی یکشون رو شوهر میدن و یکشون زن میگیره و همه چیز به خوبی خوشی تموم میشه !

این چند ساله سریالهای آبکی کره ای که حتی از لحاظ فلسفی هم جایگاهی ندارند میدن به خورد ملت . از امپراتور دریا گرفته تا جومونگ 2 !!! خدایی اوشین (نمی دونم یادتون بیاد یا نه ) رو نشون می دادند من مسخرم میومد ولی شرف داشت به کل اینها و تو رده سریالهای خانوادگی واقعا موفق بود . می دونم شاید شما هم طرفدار این سریالها باشید و خیلی هاتون باهاشون گریه کرده باشید !!! ولی عوارض جانبی نبودن سریالهای پخته و با درون مایه قوی رو راحت توی همین حوادث اخیر می شد دید که میگفتن !!!! موسوی جومونگ ایران زمین !!!! ...  .

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 16:33  

 و اما شاهزاده احمد
 
این منطقه که قدمگاه شازاده احمد یا همان شاه چراغ (شیراز) است . دست رسی محلی به این منطقه از طریق بزرگراه خرم آباد - اندیمشگ (بزرگراه خلیج فارس ) و روستای ایزه امکان پذیره . فاصله منطقه از جاده اصلی 70 کیلومتر ؛  شامل 20 کیلومتر جاده هموار و مابقی در کوهای پر پیچ و خم رشته کوه های زاگرس است . غالب مردم لر و تیره پاپی هستند . شاهزاده احمد به گفته کتاب ایل پاپی و گفته های مردم محلی به خون خواهی امام رضا (ع) به سمت مشهد مقدس عازم میشه که سپاه ایشون توسط سپاه حاکم وقت از هم می پاشه و به سمت جنوب ایران بازگشت می کنند و در نزدیکی شهرستان بروجرد والی بروجرد متوجه حظور ایشون در منطقه میشه و مابقی سپاه به شهادت میرسن و 40 نفر از سپاه باقی می مونه که به سمت منطقه سپید دشت واقع در منطقه ای کوهستانی مابین استان لرستان و خوزستان مهاجرت می کنند . در طول این مدت تحت حفاظت مردم و خان ایل پاپی به تبلیغ دین اسلام و اسلام تشیع می پردازند و بعد از چند سال به مناطق دیگر کشور برای تبلیغ اسلام تشیع پراکنده میشن و شاهزاده احمد (شاه چراغ ) به استان فارس مهاجرت می کنه .
در محل اقامت این بزرگوار در منطقه بنای یاد بودی به پا شده که توسط مردم منطقه به یک عبادت گاه تبدیل شده .
منبع : کتاب ایل پاپی نوشته حسین پاپی و گفتگو با مردم محلی
|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 12:47  

 نامه ای از محمود به باراک
 
نی گریزم من از این بام و دیار  *** خانه سبز است و سزاوار ستیز است هنوز

باراک جان سلام .

خوبی برادر !

عزیز دل جان برادر ، جایزه ات مبارک . شنیدم بعد همی چند قرنی که سر ستیز با دنیا داشتید بابت این که فکر سبزی بر زبان سرختان راندید ، لایق افتخار سفید گشتید .!  خوب برادر جان حقم دارند ، چند صباحی هست که بر تبل تغییر می کوبید و اصلاحات و صلح ! اما چه اصلاحات و صلحی . آن سرش نا پیدا . زمزمه هایی می آید که انگار این طفل گریز پای بابت نمره قبولی !! ملتی،  7 سال که هیچ بلکم 70 سال مراد را دل خوش کرده ای و جایزه ای بس سفید ارزانیت کردند . خدا خیرشان دهد . یادت هست ! دوست گرامیتان جورج که دیگر بس کله و پاچه گرفته بود یادواره شعبان بی مخ دوست گرامیمان را برایمان زنده می کرد و این اواخر حالم از شعبان که هیچ از هرچه چوپان بود چه دورغ و چه راست گو ، گلاب به رویت تحول می شد . !! 

برادر باراک ، می گویند که چند وقتی هست انگاری وقتی به مجلس فسادی وارد می شوید چشمانتان را می بندید تا علی وار وارد شده باشید بلکم آبروی مسلمان و انسانی نبرید ! خوب است ولی میترسم فراموش کنید چشمانتان را  باز کنید و با مغز مبارک سرتان سنگ دیوار را احساس نماید ! و یا یادتان بورد آفتاب چه رنگیست و  وقتی گفتند العان روز است و روز سیاه ، دیگر یادتان نباشد کجایید و که هستید چه رسد به رنگ و روی آفتاب ! غلط به محظرتان رساندند این مثل مولا علی ، جایگاه دارد و نکته ! مسلمان می خواهد و حداقلش انسان .  

برادر باراک اسمی از مولا آوردم و مسلمانی . شنیده ام مسجد می روید و بر مسلمانان دورود می فرستید . خوب این حق که مسجد بر مسلمان جایز است و مسلمان ، تسلیم شده در برابر خداست و هیچ یکتا پرستی از پیامبران بر حق کفر ورز نیست مگر آن که خلاف آن ثابت شود .! خوب ، که شنیده و دیده ! بلکم اشهدی هم گفته ایند و رو نمی کنید . گفته باشم که نگویید ! بر جنب و 40 روزه آب انگوری (همان کوفتی خودمان و شراب خودتان ) خورده جایز نیست وارد مسجد شود . باور ندارد مشهدی چاوز بیخ گوشتان است . همین چند صباح پیش برای دست بوس که آمده بود سری هم به آقایمان رضا زد و فیضی بس عظیم با خود برد . به من چه که چیز دیگری هم برد یا نه . آن را خودشان می دانند و آن دگران . ما را چه ؛ که باشیم نگران !.

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت 15:57  

 مبارزه برای آزادی و دمکراسی در آمریکا
 
چند وقت پیش شبکه اسمش رو نیار فیلم مستندی از یک فیلم ساز ایرانی به نمایش گذاشت که در اون فیلم ساز سفری به دل آمریکا کرده بود تا به هر دلیلی فیلمی مستند در باره نا برابری هایی که در کشوری با ادعای دمکراسی انجام میگیره بسازه . فیلم جالبی بود فیلمی که در روز استقلال آمریکا ساخته شده بود . هر چند نمی دونم قصد فیلم ساز بر خلاف دیدگاه من بود .

فیلم ساز سری به جلوی کاخ سفید زده بود و با پیرزنی مصاحبه می کرد که در تلاش و مبارزه برای آزادی خواهی و عدالت طلبی غریب سی سال از عمر خودش رو روبه روی کاخ سفید گذرونده بود و زندگیش رو با ذکات و صدقات مردم آمریکا! می گذروند . وقتی داشت این پیر زن رو نشون می داد که چطور از بهترین سالهای جونیش گذشته و دربرابر کاخ سفید عمری رو گذرون کرده تا برای عدالت و آزادی مبارزه کنه به یاد فردوسی میفتم . کسی که عمر خودش رو بابت تهیه شاهنامه گذاشت و زندگیش رو با سختی گذرون می کرد . تنها بابت یک شعار . مبارزه در راه وطن ، آزادی ، پارسی . هرچند اون مبارز عصر و دوره خودش بود و این خانوم مبارز دوره خودش . اون تو اوج ظلم این کار رو کرد و این تو اوج قدرت یه کشور .

خیلی ها میگن چطور آدم در کشوری با این همه دمکراسی انقدر احمقه که عمرش رو جلوی کاخ سفید بابت مبارزه بگذرونه . دمکراسی که خیلی از کشورهای در حال توسعه آرمانشونه و رویای خوابهاشون .

چواب سادست . اگه این آدمها عمرشون رو به باد ندند هرگز آزادی به دست نمیاد . اگه این آدم عین برج زهر مار هر روز به آدمهای توی کاخ سفید سلام نکنه و نگه امروز هم چشمم به اون کاخ کذایی که مبادا از حریم انسانی بیشتر از اینها خارج بشید خدا می دونه العان دنیا تو چه وضعیتی بود . شاید شبیه ایران ! شب می خوابی ، صبح پا میشی کانال تلوزیون رو اتفاقی نگاه میکنی نیشخندی میزنی و میگی بازم سیاست ها تغییر کردن !

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 3:19  

 سفری تا اقامتگاه شاهزاده احمد
 
مغزم خالیه ! البته چیز عجیبی نیست !!!

بهار بود که تو راه استان خوزستان گفتیم به سری به قدمگاه و اقامتگاه شاهزاده احمد (شاه چراغ)(۰) با فامیل بزنیم البته در مابین لرستان و خوزستان و نه در شیراز اونم برای اولین بار. شاه زاده که جریان ارتباطش با اجداد من مفصله در منطقه ای پاپی(۱) نشین مابین استان خوزستان و لرستان (فکر کنم سفید دشت ) قرار داره از محلی ها که پرسیدیم گفتن ۷۰ کیلومتری جاده اصلیه ، چشمتون روز بد نبینه عازم شدن هما نا ۷۰ تا ۷۰ کیلومتر از چلو چشممون گذشت تا رسیدم . اونم ۱۰۰ رحمت به جاده چالوس . تو مارپیچهای رشته کوه های زاگرس .

بین راه مناظری رو دیدم بس شگرف !! چه از طبیعت و چه از انسانهای غارنشین  در قرن ۲۱ . آدمهایی که که نمی دونم دولت چطور ۷۰ کیلومتر جاده آسفالته و ۷۰ کیلومتر خطوط برق کشیده ولی نکرده اینا رو قانع کنه که حداقل به نزدیکترین روستای اطرافشون برن ! خونه های که از سنگهای رو هم گذاشته شده دری درست شده بود و با پلاستیک پوشونده شده بود . جوری که من فکر کردم آغل گوسفنده برای زمستون ! اونم تو سرمای استخون خورد کن رشته گو های زاگرس و در ارتفاعات که هر از گاهی ارتفاع برف تا دو متر هم میرسه . به خدا روستای محروم زیاد دیدم چه تو دل کویری شاهرود و... چه تو کوهستانهای تهران و لرستان و ... ولی اینا نوبر بود . حایی که چطوری انسان تونسته پاش رو به اونجا بزاره من موندم چه برسه زندگی در روستاهای کوچیک دو یا سه خانواده ای زندگی کردن . بدون شک تعداد خرسهای اونجا از آدمهاش بیشتره . البته ابن خوبشه . جلوتر که رفتیم جایی رسیدیم که تنها موجود پا دار فقط انسان بود و بز !

در هر صورت از عید تا حالا این منظره ها یادم نرفته . فاجعه بشری بود خدایی . البته از برکات دولت بود که احتمالا به سمت ماشیها سنگ پرتاب نمی کردن ! چون احتمالا سنگها رو مامورین اسفالت کشی و برق کشی خوردن و کم کم عادت کردن به حظور چنین وسایلی !

دلم واسه دختر بچه ای ۱۰ -۱۱ ساله کباب شد که با لباسهای مثلا نو شب عید داشت اونجا بازی می کرد . این که اصولا اونجا می تونه درس بخونه ! زندگی کنه ! بچگی کنه ! یا مثل خیلی از مادرهای قدیمی ماها قربانی ازدواج زود هنگام میشه و احتمالا سال دیگه خونه شوهر میره و باید علاوه بر فقر مالی فقر فرهنگی مردم خودم رو هم تحمل کنه !؟

احتمالا تو عمرشم این فکر به ذهنشم قد نمیده منی که امروز تو یک ساعت ۲۰ هزار تومن فقط خرج غذای مختصر یه مهمونی ساده سه نفره رو دادم به اون فکر کرده باشم . مینویسم شاید و شاید روزی روزگاری این نوشته رو خوند و فهمید تنها کاری که از دستم براش بر میومد براش انجام دادم و حداقل من یکی رو گناه کار ندونه .  

به امام زاده که رسیدیم دیگه شاخام داشت سقف آسمون رو سوراخ میکرد . ! دم در امام زاده ماشینهای مختلفی پارک بود از همه مدل فقط مرسدس بنز ندیدم ! جالبیش اینه که بر خلاف اینکه این منطقه اصیل زاده لر نشینه مردم خلق و خوی عربی داشتن تا لر ! لر ها معمولا آدم های خوش گزرونین و صفتهای خواص خودشون رو دارن اما من اونجا جز زبان لری چیزی از این مردم و ارتباط با فرهنگ خودشون ندیدم . بگذریم . اینو گفتم که بگم این همه مسافر برای یک قدمگاه ولی قدم به قدم بوی خدا رو احساس نکردن . کاش حداقل می شد خود مردم فکری به حال اون بندگان خدا می کردن . قصد توهین ندارم ولی دستشویی های اونحا و سکونت گاه مسافران که احداث شده بود کلبه پادشاهی بود در برابر اون خونه هایی که من دیدم .زیارت چند دقیقه ای که تموم شد برگشتیم ، ناهاری خوردیم ، لنت ماشینی سوزوندیم و ادامه مسیرمون رو به استان غبار آلود خوزستان ادامه دادیم .

داستانهای دیگه ای هم که شنیدم خبر از قطع کردن خطوط برق توسط مردم بود برای فروختن و فرار کردن هر ازگاهی اشرار مسلح به این منطقه برای گریز از دست ماموران پلیس جنوب


۰) طبق کتاب ایل پاپی این قدمگاه محل سکونت موقت شاهزاده احمد یا شاه چراغه که برای خون خواهی امام رضا با سپاهش وارد ایران میشه ام اما همگی در نزدیکی مشهر قطل عام میشن و به سمت جنوب غرب را میفتن در نزدیکی بروجرد امروزی خبر به گوش سربازهای حکومتی میرسه و بازمانده ها رو تا ۴۰ نفر آخر فتل عام می کنن و بازمانده ها به کوههای بخش پاپی نشین گریزان میشن تا دور از دست رس سربازها باشند و بعد از چند سال اقامت پراکنده میشن و بخشی به سمت شیراز امروزی میرن (البته اگه این داستان رو برای بومی های اون منطقه شرح بدن تعهدی نصبت به زنده موندتون نمیدم چون عقیده دارن حداقل بدن شاه چراغ اونجا دفن شده و سرش رو برای حاکم بردن برای جایزه که این هیچیش دیگه با وقایع اتفاق افتاده نمیخونه)

۱) خاندان پاپی یا پای پیر و یا پا پِی (-کسره زیر پ - به معنای کسی که در کاری سماجت می کند) یکی از قدیمی ترین خاندان های استان لرستانه که در منطقه وسیعی از این استان اقامت داشتند و یکی از خانواده های بزرگ خانیاتی به حساب می یومدن . لقب پاپی هم گفته میشه که بابت خدمتی در راه برادر امام رضا(ع) یا همان شاه چراغ انجام می دادن بهشون داده حالا .

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت 2:45  

 جنگ و صلح برادران خونی
 
 خبر دار؛ از جلو نظام ؛
 اسمت چیه سرباز !؟
 آزادی قربان !
 بلند بگو سرباز !
 آزززادددی قربان .
 برای چی اینجایی سرباز ؟
برای دفاع از ناموس وطنم قربان !

 

اما آزادی با صلاح گرم . ! نه ! صلاح من قلممه* ! درایتمه *! قدرت تفکرمه *! من با اینا می جنگم

برای آزادی ! برای دفاع از ناموس وطنم ! برای دفاع از انسانیت در تمام دنیا !

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 1:51  

 جان باختگان راه وطن و آزادی
 
دو هزار و چند صد سال پیش نبردی در گرفت سپاه ایران که توان مقاومت نداشت ضربه شدیدی خورد و بخش اعظم سپاه کشته شدند . عده ای حدود ۷۰ نفر از بازماندگتن سپاه ایرانی عقب نشینی کردند ولی در اقدامی شجاعانه در راه دشمن کمین زده و ساعاتی دشمن را زمینگیر کردند و تا آخرین نفر کشته شدند.

بدون شک همگی ما به این شجاعت افتخار می کنیم و تاریخ آنها را مورد تقدیر و نمادی دیگر از مقاومت برای وطن و آزادی نام نهاد اما !...

آیا این عزیزان را می توان به حکومتی نسبت داد ! شاید به وطنی ؟

خیر نه حکومتی توان ربودن چنین شجاعتی را داشت نه وطنی و امروز می بینیم پای این مقاومان راه وطن و آزادی به نمادهای کشورهای دیگر ، حتی به فیلم های استوره ای باز شده (آخرین سامورایی) .

هیچکس در هیچ کجای تاریخ حتی مالک شجاعت به خرج داده شده پسر ، دختر ، پدر و یا مادرش در راه آزادی و وطن نیست و هیچ حکومتی توانایی ربودن این چنین عظمتی را ندارد .

سالهای سال است که سربازانی جان بر کف از : تمدن چندین هزار ساله ایران تا امیر کبیر ها ، سرداران جنگل ، باکری ها ، همتی ها و فهمیده ها و حتی (داش مجید ها) در تلاشند تا این درخت کهن سال وطن و آزادی را با خون خود آبیاری کنند و عده ای دیگر با خون دمیده شده در قلم * .

کجا دولتمدران و سیاستمداران توان ربودن چنین شجاعتی را دارند ! با تاریخ چه می کنیم !؟

پدران من سالها پیش در این راه مبارزه کرده اند و نام آزادی را بر خانواده ای نهادند تا یاد تاریخ بماند آزادی به ده های ۶۰ ، ۵۰ ، ۴۰ و یا پیشتر بر نمی گردد .

و من آزادیم را مدیونم پدرانمم.

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 و ساعت 1:34  

 شاید هم نه!
 
میگن : آدم رو سگ بگیره ولی جو نگیره !
میگم : ایرانی رو جو بگیره بهتره تا سگ ایران رو بگیره

میگن : تا دلی خون نشه و عقلی مجنون نشه پل عشقی ایجاد نمیشه
میگم : پل دمکراسی از دل خون و عقل مجنون نمی گذرد

حالا هرچی دلت می خواد بوگو .

*این سخنان گهر بار یه لنگ پا اونم پشت نت یوک ملت به ذهنم رسید

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در یکشنبه دوازدهم مهر 1388 و ساعت 2:43  

 بازگشت برادران آزادی
 
سلام به دوستان گرام

برگشتیم . با قالبی جدید و با پیوند دادن تمامی وبلاگهای که تا العان به روز می کردیم . می دونم زیاد وقت نمی کنم ولی سعی می کنم حداقل من یکی وبلاگ رو به روز کنم .

 

موفق باشید

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 20:3  

 لباس رزم
 

به انسان مي گويم

به آنهايي كه مي رقصند

مي خندند

مي نوشند

به آنهايي كه سحرگاهان لباس رزم مي پوشند

به آنـهايي كه مي گويند آدمي تنهاست

و براي اثبات ادعاي پوچ خود بيهوده مي كوشند

من بارها ديده ام پرواز مرغان مهاجر را

                                                                كه از بيهوده ترين شهر انساني

                                                                به سوي سرزمين نور مي رفتند

من بارها ديده ام گلهاي صحرا را

در ميان دل سنگي كوه پير

باز روييدند

و با سرسختي

بهاران رخت سبز عشق پوشيدند

آري من بارها ديده ام چشمهاي خسته عابري كوچك

كز ميان دستهاي بزرگ آدمهاي بي مصرف

بدنبال سلامي ، پرسشي ، حرفي

و شايد طرح لبخندي …...

 

چه مي گويم چه مي گويم

من بارها خود را در تصوير گنگ درياچه هاي نور ديده ام

 اما

چگونه من فروپاشيدم مثل طرح يك پازل

چگونه فريادم به فراموشي رسيد

ولي من اين را خوب مي دانم كه تكرار تنهايي

مرا در خويش فروبرده است

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 6:22  

 
 
لطفا این تکه متن رو با بقیه مقایسه نکنید چون من یعنی محمود آزادی نوستم . پس ضعف زیاد داره .خداییش جونم درو مند این یه تیکه متن رو سر هم کردم . پس فرق رو ببینید .

آری می ترسم .
آری میترسم از شب و سیاهی .
اما سینه ام از نور لب ریز است .
مالا مال سینه ام پر از نور امید است . 
خداوندا پناهم ده که مرگ پیش روی ، نزدیک است . 
نمی ترسم . تورا دارم . پناهم ده . 
پناهم ده که دنیایم بی تو تاریک است .

 

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 2:53  

 جلاد پير
 

آندم كه جلاد پير

كودكان را طريق ذيح مي آموزد

و خوشپوش ترين مردمان تشييع كننده خورشيدند

وشب معني نور را در فانوسي

به بيقوله مي جويد

چه جاي عشق

چه جاي انسان

چه جاي ايمان

در آن هنگام كه باران بر فراز شهر مي باريد

و بوفي كور

ميان كوچه هاي شهر مي ناليد

و شبگردان از هراس گزمه ها

چو كرم در روزنها  لوليدند

صداي پا انسان شايد بزرگترين معصيت باشد

آري معصيت

تا حد چوبه اعدام

به ميخانه حتي نقب هم نتوان زد

كه جلادان شب بيدار

زخون ياران ما وضو كردند

نماز خواندند

و باز از نو نماز شب به پا كردند

و تا صبح جوي خون اين شهر را پوشاند

و اي كاش تا صليبي بود

تا بر فراز آفتابناكش خويشتن را مسخ مي كردم

دريغا ياران ما در تاريكخانه هاي مرگ ميميرند

اي كاش صليبي بود

تا با شرف همچون مسيح

بوسه گاه آخرين ديدار ما مي شد

دريغا در سياهي مردن

شرف از مرد مي دزد

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 0:36  

 اميد
 

 

تنت از آن كس ديگر باد

كه من از باده چشمان تو سيراب شدم

ديدم آن آتش افروخته را

ذره ذره چو شمع به برت آب شدم

 

تنت از آن كسي ديگر باد

من هنوز مي دانم

 كه مرا مي بيني

من هنوز مي بينم

كه مرا مي خواني ؟

به صدايي كه در اعماق بلند يك خواب

يا طنين گرمي كه ز افيون جاريست

يا شب گمشده اي كه تو را مي جويد

روز و شب نام تو را  زير لب مي گويد

تو مرا مي خواني

من هنوز مي شنوم آه هنوز مي بينم

كه تو در راهي و من ايستاده

دست تو مانده به دستاني گرم

شانه هاي من خسته ولي افتاده

كوره گرم خورشيد ورم كرده ز داغ

و درخت پيري كه دگر خشك شده در دل باغ

باز به اميد ديدار تو برجا مانده

باز به اميد ديدار تو آه

اين چنين خسته و تنها مانده

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 0:25  

 دريغ از پرواز
 

بسان غم كه مي بندد صدا را در گلوگاهي

كه مي آيد برون فريادها از آن

گرفته راه را بر من دژم آلوده دشمن بي رحم

مي گردم در اين راه از بي راه كه شايد باز جويم روزني از دوست

وليكن آه

دريغ از دوست

دريغ از همراه

پلنگ پوستين انداز ميشي بود در صف ياران

و با يك غرش دشمن خود را باخت

و نامردان ستبر بازو  به بيگاري براي بردن گاري ديوزگان تن دادند

دريغ از دوست

 دريغ از مرد

دريغ از انسان

بسان بيد مي لرزم نه از ترس جان بي ارزش

كه با يك حركت ديگر بخواهد رفت از دستم

براي مرگ كبوترهاي در بند مي ترسم

اميدشان نقشيست  بر آبي

خيال مردهاي فاتح و پيروز در خاطره هايشان خواهد مرد

و شايد روئيائيست در خوابي

و ديگر هيچ گاه پرواز را تكرار نخواهند كرد

دريغ از پرواز

دريغ از پرواز

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 5:47  

 چشمان ناپاك
 

با درد خفته ام

با مرگ زيسته ام

با زندگي گريسته ام

من در تشنج يك واژه گم شدم

من در سقوط ناگهاني يك لبخند فراموش شدم

تو توانايي بخشش داشتي

و آن چشمان معصومت براي من تمام حقيقت بود

بي آنكه بگويم مي دانستي خدا پرست نيستم

كه پرستش چشمانت حقيقت من بود

حقيقت من

اگر آغاز كرده بوديم ….

آه اگر آغاز كرده بوديم شايد پروازي به بلندي خورشيد داشتم

اما افسوس بالهاي من كوچك تر از آن بود كه تورا بپوشاند

و چشمان ناپاك تو را مي ديدند

تو ذره ذره آب مي شدي ز شرم

و بالهاي كوچك من توانايي استتار تنت را نداشت

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 5:23  

 شب کور - جنون ده - دلبستگی
 

شب كور و كوچه گرد

 در جاده هايي كه از هجم آدمي تهيست

با كوله بار گناهان هميشگي

دنبال آشيانه گمگشته خورشيد مي روم

 

با ما جنون زدگان

اميد وصل نيست

ما را فقط تشنج اين درد كارساز

مانند غريزه حيوان نيمه مست

بسوي جفت خيالي خويش مي كشد

 

در اوج دلبستگي به خاك

پرواز پرستو نفرين دهشتناك طبيعت است

كه قلب كوچك پرنده را

مي برد به سوي مرگ 

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 4:8  

 معرفی سایت
 
با سلام 
  عنوان سایت : قند پارسی
  زمینه فعالیت : ادبیات و هنر و بیان پارس و پارسی
  نویسنده       : مسعود عسلی
  قالب            : مسعود عسلی
  نحوه نمایش  : همراه با عکس و گرافیک 
  زبانها            : فارسی و انگلیسی
  آدرس صفحه  : http://persianpoetry.blogfa.com

باتشکر از جناب آقای مسعود عسلی فرزند ارجمند جناب آقای دکتر عسلی

در این بلاگ می توانید مطالبی در مورد فرهنگ و ادب فارسی و پیشینه ادبیات ایران و جهان بیابید . همچنین مطالبی در مورد هنر و هنر اصیل ایرانی و پیشینه آن بیابید .

شما در اکثر موارد با دو زبان فارسی و انگلیسی مقالات را خواهید یافت . 

   امیدوارم مطالب درج شده در این بلاگ شمارا یاری کند

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 2:16  

 سرگردان
 
تنم عصیان طبیعت را تن نمی زند

و روحم در مجارهای زمان سرگردان

به گردابی رسیده ام که هیچ راه نجاتی نیست

کدام قصه نویس مرا نوشت

             ( بدینگونه  خسته ـ دلتنگ ـ نا امید )

کدام قصه نویس مرا  می نوشت

 

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 21:52  

 همرنگ
 

نه با شما زيستم

نه با شما گريستم

چه حاجت به همرنگي

كه از شما نيستم

نمي دانم چه مي گویيد

نمي دانيد من كيستم

 

 

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 21:44  

 آیینه - هوس
 

با آيينه ها سخن از تكرار گفتن بيهوده است

با خسته ز شب از ستاره گفتن  چه ابلهانه است

من را به واقعيت تاريخ ها چه كار

من را به آمدن و رفتن ستاره ها دل خوش كرده اند

اما من از همه اين ترانه هاي سوخته

تنها به عشق لحظه پايان زنده مانده ام

حتي اگر زندگي در چشم من بزرگ  بود

ديدم به چشم خويش

در راه زندگي هر عشق خنجريست

 هر دوست گرگ بود

 

آن چشمهاي تو

اينك شراره بار شب كدامين كس است

آن چشمهاي پر اميد

كز خواب هاي رفته به باغ افسانه خبر ميدهد مرا

اينك كه در سقوط مشوش شبها قوطه ور شدم

اينك كه من براي زنده بودن

مهتاج يك جرقه ام

آن تن عريان معصومت

در خوابگاه خفته كدامين هوس است

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 3:45  

 منتظر ظهور
 

--------------------- واینم یکی از شاه گل های اشعار برادرم (نویسنده مطلب محمود آزادی ) شاعر احمد آزادی

من در خيال آنروزم كه اگر بيايي

واگر درهاي بزرگ را بشكني

و اگر قلبها را تسخير كني

و اگر خواب هاي هميشه تكراري مرا تفسر كني ……

 

من در خيال چشمان توام

و آن نگاه نافذ خندانت

و دستهاي بزرگت كه به اندازه درياست

و روح بزرگت كه مرا در خود تطهير خواهد كرد

 

من با خود مي انديشم آنروز كه بيايي

چه ترانه اي بر لب خواهي داشت

چه لباسي خواهي پوشيد و چگونه صدايم خواهي كرد

مرا به نام بخوان

به نام كوچكم تا بدانم مرا ميشناسي

اي هميشه در نزديكي من و اي غريب ترين آدم زمين

مرا بنام بخوان تا بدانم مي شناسيم

من نمي ترسم نه از خشم كوه هاي سر سپرده ات

نه از خروش ابر و بادهاي بي هراس تو

من نمي ترسم نه از فريادهاي وحشي دريا

نه از هلهله هاي ابرهاي بارانزده

من از اين مي ترسم كه تو بيايي و مرا به نام نخواني …….

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:36  

 آسمان بی ستاره
 

اگر آسمان شب پر از ستاره نيست

اگر براي زندگي فرصتي دوباره نيست

اگر عمر رفته را مجال آه و ياد نيست

شراب هست

شراب تلخ زندگي كه مست مي شوم از آن 00.

در ميان موجهاي بيشمار غم

در ميان آبشار عظيم تنهايي كه مي بارد به روي قلب هر انسان

به زير آسمان غبار آلوده ترديد

به دشت بي كران غربت هاي پي در پي

و هر جايي كه انسان مي شود آگاه از يك حقيقت پوشالي

به آنجايي كه ناگه عشق ، مي شود خنجر

و مي نوشد شراب خون سرخت را

به آنجايي كه انسان واژه گنگي ست كه در اسطوره هاي دور

بدنبال سر پوش گناه خويش مي گردد

به هر جايي كه مي شود آزاد فريادي كشيد بي هراس گزمه و زندان

به آنجايي كه آزادي، بهاي مرگ نمي خواهد

به هر شهري كه نامش را به نام عاشقترين مردمانش مي توان آموخت

به آنجايي كه كوچه هاي سردرگم ، تهي گاه عابران پوچ نمي باشند

به آن وادي كه مردان را به نرخ آهن والماس نمي سنجند

 آري اگر باشد چنين جايي

انسان هم خدا خواهد شد .

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:30  

 
 

نا باورانه

در قلب شكسته آسمان نشسته بود

خورشيد، بي اميد

انديشناك از هجوم ابرها

تسخير ناگهاني  آسمان،  بدست كلاغها

تشديد حركت فوارهاي شك

آبي فشانده براهي و اشك هم

از من گذشته است

نا باورانه

در عمق كوچه بن بست گمشده

تك كاج خشكيده و آماده سفر

در رفتن بزرگ در جاده هاي  مرگ

بي آنكه بداند هراس چيست ، بي آنكه بداند اميد چيست

مغلوب حركت پست زمانه است .

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:27  

 
 

جنون

تفسير جنون ساده است

هر كس در هر جا مي تواند ديوانه باشد

آري تفسير جنون ساده است

ما مانند طرح يك جام

در انعكاس رنگهاي زندگي گم مي شوبم

با اين خيال كه شايد زندگي همين باشد

ما مثل جادوي گم شده در لاي يك كتاب

محكوم مي شو يم

من مثل عروسكهاي كودكانه صد رنگ ساخته شدم

شكلم نشانه كسيست كه نطفه مرا كشيده است

فكر نشانه كسيت كه حلقوم مرا پر ز حرفهاي ابلهانه كرده است

اسم نشانه كسيت كه با تنفر كامل از زندگي

من را به نام غريب يك قوم جاهلي خوانده است

حرفم نشانه ايست از تشنج پي در پي فكر غبار آلوده ام

من رنگ باخته ام

من مثل يك حرف نوشته روي پارچه رنگ باخته ام زير نور

حتي صداي انفجار هم بيدارمان نكرد

در پشت كوچه  برادرهايمان ، همچون شبه

به شكار خواهران خويش مي روند

حتي انفجار هم بيدارمان نكرد

بعد از ما محكوم شديم به زندگي

محكوم شديم به ديدن شبانه روزي رهگذران بي صدا

عابران گنگ و بي شعور

مردمان چشم بسته بي درگ ، كه نامشان را بلند مي گويند

ودر انتهاي صف مي ايستند

بعد از آن روز تلخ ، كه تو پرواز را ترجيح دادي به زندگي

و من مرگ را ترجيح دادم به آدمي

ما فكر مان تسخير بود ( اين اشتباه محظ)

انسان هميشه شكسته مي شود

تسخير نه با كلام كه  به شمشير واقعيست

ما فكرمان تسخير بود اين اشتباه محظ

اكنون زمان حركتي دوباره است

اما چگونه در بندهاي زنگ زده از گشت روزگار

اين جاهلان خسته ز تبعيد را بيرون كشيم

                                                                آزاد كنيم

گيرم كه در تصرف قلبهايشان ( هر لحظه مرگ را پيوند داده ايم با زندگي )

گيرم كه آموختيم به اين كوتاه فكر پست

 

كه انسان حقيقتيست واقعي

و برادرها را به صيد ظالمان ترويج كرده ايم

آخر چه مي شود بجز تكرار بيهوده جنون

چاقو ، تير تركش ، چوبه دار ، اعدام ، تشنج ، جنون

با اين  همه دوباره انسان حريص مي شود

 آري گيرم كه اينان را آزاد كرده ايم

در فصل تازه اي كه شكفتن را نويد مي دهد

گيرم كه باورشان را تغيير داده ايم

اين مردم دروغ با خوشبختي پيكار مي كند

با نور

با شعور ، با هر چه در اين عالم دروغ ، يرنگ مانده است

با هر چه كه انسانيت را نشانه ايست پيكار مي كنند

اينان براي شكست آدمي حتي ، اژدهاي خفته را بيدار مي كنند

تا تخت و تاج را يك جا ز كف دهند

زنجير كژ فهمي انسان بنديست هميشگي

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:25  

 افسوس كه آفتاب
 

افسوس كه آفتاب

 

در پشت پنجره اطاق من

خرابه ايست  كه  هر شب مردگان

با جام هاي پي يا پي در آن زنده مي شوند

تا صبح باده مي گردانند ، نوش گويان

غرق خنده مي شوند

من شبهاي بسياريست

 كه در اين ميكده  رمز مستي گشوده ام

ن شبهاي بسياري ست كه چون مردگان

هم نوش و هم پياله هم كويشان بوده ام

با مردگاني كه از خاطرات خويش بيزارند

با مردگان دور از جهان پست آدمي

آنها كه در آئينه خيال شان هر خاطره اي را

به زباله دان فراموشي مي سپارند

هر شب صداي خنده و فرياد

اين كوچه هاي سرد بي احساس را تسخير مي كند

و غوغاي جام و شراب مانند انفجار

من را  ز خواب غفلت بيدار مي كند

با مردگان خانه ام من زندگاني ها  كه كرده ام

با سايه ها ، با رهگذران هميشه مست

كز فرط اشتياق مي ، از ابتداي را

فريا دمي كشند و ترانه هايي شبانه سر مي دهند

افسوس كه آفتاب تنها دشمن من است

كه حتي سر خوشي باده را هم زياد مي برد

افسوس كه آفتاب شب پرستان مست  را (مغلوب  مي كند )

و قلب ساده و معصومشان را

در پرتو صد رنگ خود مصلوب مي كند .

 من در كنار مردگان زنده بودن را تفهيم كرده ام

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:23  

 شرابدار
 

شراب درد مي نوشم در اين دنياي بيهوده

لباس مرگ مي پوشم كه شايد گردم آسوده

چه درد بي دوايي بود در دنيا يتان بودن

تابوت طلايي بود براي مرده اي پوسيده

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:21  

 گلایه
 

به سرم سنگ مزن

به دلم چنگ مزن

این بت سوخته را رنگ مزن

به چه می اندیشی

                    (( مرده ای با گریه برخیزد از گور ))

به چه می اندیشی

که کویر خشکی به دعای تو آباد شود

دست بردار از این مرد خراب

کین صفت بدکردار به جنون می کشدم

                                    باز به خون می کشدم

ز چه خشنود شوم آن زمانی که با دیده حیرت دیدم

مردی استخوان برادر را به دندان می برد

زچه خشنود شوم

آن زمانی که با دیده حیرت دیدم دختری فاحشه بر منبر شهر

            قصه از روضه رضوان می خواند

به چه دل باید بست ؟!

به چه دل باید بست ؟!

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:17  

 سیب زندگی
 
بر شاخ سار مرگ

آویخته سیب زندگی

این درخت سر بزیر پیر پست

آرزوی نوبت من را نهفته در میان سینه سنگینش

آه اما من نه می ترسم از این تکرار

نه می جنگم برای وصل ننگینش

 ( احمد آزادی - متولد ۱۳۵۹ - تهران )

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384 و ساعت 21:18  

درباره وبلاگ
 
وبلاگ برادران آزادی
این وبلاگ با هدف برقراری ارتباط با دیگر پارسی زبانان و آزاد اندیشان جهان برای بدست آوردن مطالب ادبی و هنری دوستان پارسی زبان آماده گردیده است لذا خواهشمندیم برای بالابردن کیفیت و کمیت آثار ادبی در ادبیات پارسی هنگام بازدید نظرات , پیشنهادات و انتقادات سازنده خود را برای ما نگارش فرمایید .
در این تارنماهای مشترک شما می تواند مطالبی پیرامون روزنوشته های شخصی ، مطالب علمی و ادبی ، آموزش نرم افزارهای کاربردی و گرافیکی ،آموزش مهندسی نرم افزار و برنامه نویسی و برنامه سازی را مطالعه فرمایید
آرشیو مطالب
 
آرشیو موضوعی
 
پشتیبانی
 

طراحان قالب
 
 
   
 
محمود آزادی