تبليغاتX
برادران آزادی
 

برادران آزادی

روزنوشته ها ، اشعار ، مقالات و مطالب علمی

 
ارتباط با ما برنامه نویسی آموزش شبکه دانلود خانه
 
Liberty
IRAN
نویسندگان وبلاگ
 
پیوندهای وبلاگ
 
کتابخانه مجازی پارسی قفسه
پیونهای روزانه
 
پاکدست RSS
 
Rss-پاکدست
 
 
 لباس رزم
 

به انسان مي گويم

به آنهايي كه مي رقصند

مي خندند

مي نوشند

به آنهايي كه سحرگاهان لباس رزم مي پوشند

به آنـهايي كه مي گويند آدمي تنهاست

و براي اثبات ادعاي پوچ خود بيهوده مي كوشند

من بارها ديده ام پرواز مرغان مهاجر را

                                                                كه از بيهوده ترين شهر انساني

                                                                به سوي سرزمين نور مي رفتند

من بارها ديده ام گلهاي صحرا را

در ميان دل سنگي كوه پير

باز روييدند

و با سرسختي

بهاران رخت سبز عشق پوشيدند

آري من بارها ديده ام چشمهاي خسته عابري كوچك

كز ميان دستهاي بزرگ آدمهاي بي مصرف

بدنبال سلامي ، پرسشي ، حرفي

و شايد طرح لبخندي …...

 

چه مي گويم چه مي گويم

من بارها خود را در تصوير گنگ درياچه هاي نور ديده ام

 اما

چگونه من فروپاشيدم مثل طرح يك پازل

چگونه فريادم به فراموشي رسيد

ولي من اين را خوب مي دانم كه تكرار تنهايي

مرا در خويش فروبرده است

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 6:22  

 جلاد پير
 

آندم كه جلاد پير

كودكان را طريق ذيح مي آموزد

و خوشپوش ترين مردمان تشييع كننده خورشيدند

وشب معني نور را در فانوسي

به بيقوله مي جويد

چه جاي عشق

چه جاي انسان

چه جاي ايمان

در آن هنگام كه باران بر فراز شهر مي باريد

و بوفي كور

ميان كوچه هاي شهر مي ناليد

و شبگردان از هراس گزمه ها

چو كرم در روزنها  لوليدند

صداي پا انسان شايد بزرگترين معصيت باشد

آري معصيت

تا حد چوبه اعدام

به ميخانه حتي نقب هم نتوان زد

كه جلادان شب بيدار

زخون ياران ما وضو كردند

نماز خواندند

و باز از نو نماز شب به پا كردند

و تا صبح جوي خون اين شهر را پوشاند

و اي كاش تا صليبي بود

تا بر فراز آفتابناكش خويشتن را مسخ مي كردم

دريغا ياران ما در تاريكخانه هاي مرگ ميميرند

اي كاش صليبي بود

تا با شرف همچون مسيح

بوسه گاه آخرين ديدار ما مي شد

دريغا در سياهي مردن

شرف از مرد مي دزد

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 0:36  

 اميد
 

 

تنت از آن كس ديگر باد

كه من از باده چشمان تو سيراب شدم

ديدم آن آتش افروخته را

ذره ذره چو شمع به برت آب شدم

 

تنت از آن كسي ديگر باد

من هنوز مي دانم

 كه مرا مي بيني

من هنوز مي بينم

كه مرا مي خواني ؟

به صدايي كه در اعماق بلند يك خواب

يا طنين گرمي كه ز افيون جاريست

يا شب گمشده اي كه تو را مي جويد

روز و شب نام تو را  زير لب مي گويد

تو مرا مي خواني

من هنوز مي شنوم آه هنوز مي بينم

كه تو در راهي و من ايستاده

دست تو مانده به دستاني گرم

شانه هاي من خسته ولي افتاده

كوره گرم خورشيد ورم كرده ز داغ

و درخت پيري كه دگر خشك شده در دل باغ

باز به اميد ديدار تو برجا مانده

باز به اميد ديدار تو آه

اين چنين خسته و تنها مانده

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 0:25  

 دريغ از پرواز
 

بسان غم كه مي بندد صدا را در گلوگاهي

كه مي آيد برون فريادها از آن

گرفته راه را بر من دژم آلوده دشمن بي رحم

مي گردم در اين راه از بي راه كه شايد باز جويم روزني از دوست

وليكن آه

دريغ از دوست

دريغ از همراه

پلنگ پوستين انداز ميشي بود در صف ياران

و با يك غرش دشمن خود را باخت

و نامردان ستبر بازو  به بيگاري براي بردن گاري ديوزگان تن دادند

دريغ از دوست

 دريغ از مرد

دريغ از انسان

بسان بيد مي لرزم نه از ترس جان بي ارزش

كه با يك حركت ديگر بخواهد رفت از دستم

براي مرگ كبوترهاي در بند مي ترسم

اميدشان نقشيست  بر آبي

خيال مردهاي فاتح و پيروز در خاطره هايشان خواهد مرد

و شايد روئيائيست در خوابي

و ديگر هيچ گاه پرواز را تكرار نخواهند كرد

دريغ از پرواز

دريغ از پرواز

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 5:47  

 چشمان ناپاك
 

با درد خفته ام

با مرگ زيسته ام

با زندگي گريسته ام

من در تشنج يك واژه گم شدم

من در سقوط ناگهاني يك لبخند فراموش شدم

تو توانايي بخشش داشتي

و آن چشمان معصومت براي من تمام حقيقت بود

بي آنكه بگويم مي دانستي خدا پرست نيستم

كه پرستش چشمانت حقيقت من بود

حقيقت من

اگر آغاز كرده بوديم ….

آه اگر آغاز كرده بوديم شايد پروازي به بلندي خورشيد داشتم

اما افسوس بالهاي من كوچك تر از آن بود كه تورا بپوشاند

و چشمان ناپاك تو را مي ديدند

تو ذره ذره آب مي شدي ز شرم

و بالهاي كوچك من توانايي استتار تنت را نداشت

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 5:23  

 شب کور - جنون ده - دلبستگی
 

شب كور و كوچه گرد

 در جاده هايي كه از هجم آدمي تهيست

با كوله بار گناهان هميشگي

دنبال آشيانه گمگشته خورشيد مي روم

 

با ما جنون زدگان

اميد وصل نيست

ما را فقط تشنج اين درد كارساز

مانند غريزه حيوان نيمه مست

بسوي جفت خيالي خويش مي كشد

 

در اوج دلبستگي به خاك

پرواز پرستو نفرين دهشتناك طبيعت است

كه قلب كوچك پرنده را

مي برد به سوي مرگ 

|+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 4:8  

درباره وبلاگ
 
وبلاگ برادران آزادی
این وبلاگ با هدف برقراری ارتباط با دیگر پارسی زبانان و آزاد اندیشان جهان برای بدست آوردن مطالب ادبی و هنری دوستان پارسی زبان آماده گردیده است لذا خواهشمندیم برای بالابردن کیفیت و کمیت آثار ادبی در ادبیات پارسی هنگام بازدید نظرات , پیشنهادات و انتقادات سازنده خود را برای ما نگارش فرمایید .
در این تارنماهای مشترک شما می تواند مطالبی پیرامون روزنوشته های شخصی ، مطالب علمی و ادبی ، آموزش نرم افزارهای کاربردی و گرافیکی ،آموزش مهندسی نرم افزار و برنامه نویسی و برنامه سازی را مطالعه فرمایید
آرشیو مطالب
 
آرشیو موضوعی
 
پشتیبانی
 

طراحان قالب
 
 
   
 
محمود آزادی