با درد خفته ام
با مرگ زيسته ام
با زندگي گريسته ام
من در تشنج يك واژه گم شدم
من در سقوط ناگهاني يك لبخند فراموش شدم
تو توانايي بخشش داشتي
و آن چشمان معصومت براي من تمام حقيقت بود
بي آنكه بگويم مي دانستي خدا پرست نيستم
كه پرستش چشمانت حقيقت من بود
حقيقت من
اگر آغاز كرده بوديم ….
آه اگر آغاز كرده بوديم شايد پروازي به بلندي خورشيد داشتم
اما افسوس بالهاي من كوچك تر از آن بود كه تورا بپوشاند
و چشمان ناپاك تو را مي ديدند
تو ذره ذره آب مي شدي ز شرم
و بالهاي كوچك من توانايي استتار تنت را نداشت
|
+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 5:23