بسان غم كه مي بندد صدا را در گلوگاهي
كه مي آيد برون فريادها از آن
گرفته راه را بر من دژم آلوده دشمن بي رحم
مي گردم در اين راه از بي راه كه شايد باز جويم روزني از دوست
وليكن آه
دريغ از دوست
دريغ از همراه
پلنگ پوستين انداز ميشي بود در صف ياران
و با يك غرش دشمن خود را باخت
و نامردان ستبر بازو به بيگاري براي بردن گاري ديوزگان تن دادند
دريغ از دوست
دريغ از مرد
دريغ از انسان
بسان بيد مي لرزم نه از ترس جان بي ارزش
كه با يك حركت ديگر بخواهد رفت از دستم
براي مرگ كبوترهاي در بند مي ترسم
اميدشان نقشيست بر آبي
خيال مردهاي فاتح و پيروز در خاطره هايشان خواهد مرد
و شايد روئيائيست در خوابي
و ديگر هيچ گاه پرواز را تكرار نخواهند كرد
دريغ از پرواز
دريغ از پرواز
|
+| نوشته شده توسط محمود آزادی در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384 و ساعت 5:47