آندم كه جلاد پير
كودكان را طريق ذيح مي آموزد
و خوشپوش ترين مردمان تشييع كننده خورشيدند
وشب معني نور را در فانوسي
به بيقوله مي جويد
چه جاي عشق
چه جاي انسان
چه جاي ايمان
در آن هنگام كه باران بر فراز شهر مي باريد
و بوفي كور
ميان كوچه هاي شهر مي ناليد
و شبگردان از هراس گزمه ها
چو كرم در روزنها لوليدند
صداي پا انسان شايد بزرگترين معصيت باشد
آري معصيت
تا حد چوبه اعدام
به ميخانه حتي نقب هم نتوان زد
كه جلادان شب بيدار
زخون ياران ما وضو كردند
نماز خواندند
و باز از نو نماز شب به پا كردند
و تا صبح جوي خون اين شهر را پوشاند
و اي كاش تا صليبي بود
تا بر فراز آفتابناكش خويشتن را مسخ مي كردم
دريغا ياران ما در تاريكخانه هاي مرگ ميميرند
اي كاش صليبي بود
تا با شرف همچون مسيح
بوسه گاه آخرين ديدار ما مي شد
دريغا در سياهي مردن
شرف از مرد مي دزد
|
+| نوشته شده توسط محمود آزادی در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384 و ساعت 0:36