به سرم سنگ مزن
به دلم چنگ مزن
این بت سوخته را رنگ مزن
به چه می اندیشی
(( مرده ای با گریه برخیزد از گور ))
به چه می اندیشی
که کویر خشکی به دعای تو آباد شود
دست بردار از این مرد خراب
کین صفت بدکردار به جنون می کشدم
باز به خون می کشدم
ز چه خشنود شوم آن زمانی که با دیده حیرت دیدم
مردی استخوان برادر را به دندان می برد
زچه خشنود شوم
آن زمانی که با دیده حیرت دیدم دختری فاحشه بر منبر شهر
قصه از روضه رضوان می خواند
به چه دل باید بست ؟!
به چه دل باید بست ؟!
|
+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:17