افسوس كه آفتاب
در پشت پنجره اطاق من
خرابه ايست كه هر شب مردگان
با جام هاي پي يا پي در آن زنده مي شوند
تا صبح باده مي گردانند ، نوش گويان
غرق خنده مي شوند
من شبهاي بسياريست
كه در اين ميكده رمز مستي گشوده ام
ن شبهاي بسياري ست كه چون مردگان
هم نوش و هم پياله هم كويشان بوده ام
با مردگاني كه از خاطرات خويش بيزارند
با مردگان دور از جهان پست آدمي
آنها كه در آئينه خيال شان هر خاطره اي را
به زباله دان فراموشي مي سپارند
هر شب صداي خنده و فرياد
اين كوچه هاي سرد بي احساس را تسخير مي كند
و غوغاي جام و شراب مانند انفجار
من را ز خواب غفلت بيدار مي كند
با مردگان خانه ام من زندگاني ها كه كرده ام
با سايه ها ، با رهگذران هميشه مست
كز فرط اشتياق مي ، از ابتداي را
فريا دمي كشند و ترانه هايي شبانه سر مي دهند
افسوس كه آفتاب تنها دشمن من است
كه حتي سر خوشي باده را هم زياد مي برد
افسوس كه آفتاب شب پرستان مست را (مغلوب مي كند )
و قلب ساده و معصومشان را
در پرتو صد رنگ خود مصلوب مي كند .
من در كنار مردگان زنده بودن را تفهيم كرده ام
|
+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:23