اگر آسمان شب پر از ستاره نيست
اگر براي زندگي فرصتي دوباره نيست
اگر عمر رفته را مجال آه و ياد نيست
شراب هست
شراب تلخ زندگي كه مست مي شوم از آن 00.
در ميان موجهاي بيشمار غم
در ميان آبشار عظيم تنهايي كه مي بارد به روي قلب هر انسان
به زير آسمان غبار آلوده ترديد
به دشت بي كران غربت هاي پي در پي
و هر جايي كه انسان مي شود آگاه از يك حقيقت پوشالي
به آنجايي كه ناگه عشق ، مي شود خنجر
و مي نوشد شراب خون سرخت را
به آنجايي كه انسان واژه گنگي ست كه در اسطوره هاي دور
بدنبال سر پوش گناه خويش مي گردد
به هر جايي كه مي شود آزاد فريادي كشيد بي هراس گزمه و زندان
به آنجايي كه آزادي، بهاي مرگ نمي خواهد
به هر شهري كه نامش را به نام عاشقترين مردمانش مي توان آموخت
به آنجايي كه كوچه هاي سردرگم ، تهي گاه عابران پوچ نمي باشند
به آن وادي كه مردان را به نرخ آهن والماس نمي سنجند
آري اگر باشد چنين جايي
انسان هم خدا خواهد شد .
|
+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 2:30