با آيينه ها سخن از تكرار گفتن بيهوده است
با خسته ز شب از ستاره گفتن چه ابلهانه است
من را به واقعيت تاريخ ها چه كار
من را به آمدن و رفتن ستاره ها دل خوش كرده اند
اما من از همه اين ترانه هاي سوخته
تنها به عشق لحظه پايان زنده مانده ام
حتي اگر زندگي در چشم من بزرگ بود
ديدم به چشم خويش
در راه زندگي هر عشق خنجريست
هر دوست گرگ بود
آن چشمهاي تو
اينك شراره بار شب كدامين كس است
آن چشمهاي پر اميد
كز خواب هاي رفته به باغ افسانه خبر ميدهد مرا
اينك كه در سقوط مشوش شبها قوطه ور شدم
اينك كه من براي زنده بودن
مهتاج يك جرقه ام
آن تن عريان معصومت
در خوابگاه خفته كدامين هوس است
|
+| نوشته شده توسط محمود آزادی در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384 و ساعت 3:45